مسابقه مقاله نويسی

Thursday, September 15, 2005

نتايج نهايی مسابقه مقاله نويسی

بعد از فراز و نشيب های بسيار و مشکلات زيادی که در راه برگزاری مسابقه مقاله نويسی پيش آمد بالاخره امروز با اعلام نتايج نهايی پرونده اين مسابقه بسته می شود. دوستان بسياری در راه برگزاری اين مسابقه با من همراه بودند که از تک تکشان سپاسگزارم. از نويد فهيمی عزيز که سايت اوليه مسابقه را طراحی کرد و برگزاری مسابقه را در يک مقطع به عهده داشت، از صنم دولتشاهی عزيز که علاوه بر داوری، در سخت ترين شرايط به حمايت مسابقه آمد و سايت جديد مسابقه را يک شب آماده کرد و مقالات را گرد آوری کرد. از مهدی حکيمی، برادر نازنين و بزرگوارم که هميشه در هر شرايطی يار و ياور من بوده و از اهدا جايزه گرفته تا طراحی سايت و حمايت تبليغاتی و جذب اسپانسر و خلاصه هر انچه که فکر کنيد در کنار من بوده. از مسعود عزيز نويسنده وبلاگ هموطن ها که در شرايط سختی که پيش آمده بود اهدا جايزه اصلی مسابقه را تقبل کرد. از امير فهيمی مهربان که يکی ديگر از جوايز مسابقه را متقبل شد و از تمام د ا و ر ا ن و شرکت کنندگان که با همراهی شان به اين مسابقه رونق دادند.

نفرات برتر:
نفر اول - نويسنده وبلاگ بيانکو نروبا مقاله "دوگانهء مجازات ،اصلاح ؛ دوقطبی برغوتی-مَگی" با امتياز ۸.۸۳ از ۱۰
نفر دوم - نويسنده وبلاگ غربتستان با مقاله "قتل قتل است" با امتياز ۷.۶۷ از ۱۰
نفر سوم - نويسنده وبلاگ اسطوره با مقاله "آیا با اجرای حکم اعدام در جامعه موافقید؟" و نويسنده ناشناس با مقاله "ده دلیل برای مخالفت : اعدام ، چرا و چگونه؟" به طور مشترک با امتياز ۷.۱۷ از ۱۰.

نتايج کامل مسابقه در فرمت وب
با کليک روی تصوير پائين می توانيد نتايج کامل مسابقه و لينک های مرتبط را در فرمت اکسل ببينيد.


- برندگان مسابقه می توانند با تماس با حاميان مسابقه جوايز خود را دريافت کنند.
- برخی از شرکت کنندگان از جمله يکی از برندگان به دليل تغيير و تحولی که در جريان برگزاری اين مسابقه پيش آمد مشخصات شان در دسترس نيست که با عنوان ناشناس معرفی شدند. اين دوستان می توانند با فروارد کردن ايميلی اولينی که برای شرکت در مسابقه به آدرس شرکت پيام تک فرستاده بودند به من هويتشان را احراز نمايند.

نظر داوران:
بيژن صف سری
"حضور محترم نازنین دوست ارجمندم ، جناب آقای تمدن
باسلام و عرض خسته نباشید برای تلاشی که در برگزاری مسابقه مقاله نویسی دارید و همچنین ضمن تشکر از عنایت شما که حقیر نگارنده را بعنوان یکی از داوران مسابقه برگزیده اید ، نظر و رای خود را نسبت به مقاله ها و نامه ها ی ارسال شده ، اعلام می کنم اما قبل از هر چیز توضیح کوتاهی را در این خصوص لازم میدانم .
به نظر حقیر اکثرمقاله ها و نامه های ارسال شده برای مسابقه ، در قالب تعریف شده مقاله نویسی نبوده و همچنین نامه ها کم و بیش به دلیل متفاوت بودن سوژه ها از اشل تعریف شده ای که برای این نوع مسابقه ها در نظر باید گرفت ، خارج و چه بسیار از آنها بی محتوا بودند ، لاجرم حقیر با همه خوش بینی هایی که به این نسل دارم وبا نیت تشویق شرکت کنندگان در این مسابقه ، مطالب وارده را مطالعه کردم ، اما به واقع نتوانستم خود را راضی به انتخاب یکی از آنها بعنوان برترین مقاله و یا نامه ،کنم ،لذا با عرض پوزش ازوسواس و خستی که برای امتیاز دادن داشته ام که این خصیصه ناشی از سال ها قلم زدن و کار درعرصه مطبوعات بدست آمده ، نظر و رای خود را به شرح زیر اعلام میدارم ."

خورشيد خانم

"اسم مقاله امتياز توضيح

لغو اعدام و فلسفه لغویّت آن
8 مقدمه خوبی ندارد. من با استدلال های اين مقاله شديدا مشکل دارم. از پيش فرض گرفتن اينکه همه بايد قبول داشته باشن که حق حيات دست خداست در صورتی که خيلی ها اصلا خدا رو قبول ندارن و خيلی چيزهای ديگه. مخصوصا استدلال های حکم ارتداد. خيلی هم طولانی بود. اما در ميان همه مقاله ها اين مقاله از همه بيشتر مرجع آورده بود و اصول مقاله نويسی رو رعايت کرده بود و معلومه برای نوشتنش وقت زيادی گذاشته شده و زحمت کشيده. برای همين به نظر من شايستگی امتياز بالايی داره. هر چند که بدم نمی ياد يک بحث آتشين با نويسنده بعدا داشته باشم.

قتل، قتل است
9 اين مطلب بسيار روان نوشته شده و به جنبه های مختلف قضيه پرداخته و به بررسی آماری اشاره کرده. تنها مشکلی که من ديدم اينه که منابعش رو ذکر نکرده و در واقع بعضی حرف ها مستند نشده، و بعضی جاها زبان عاميانه و کتابی با هم مخلوط شده.

ده دلیل برای مخالفت : اعدام ، چرا و چگونه؟
9 به موارد خوبی اشاره می کنه، اما در توضيح خيلی از موارد در سطح باقی می مونه. بعضی موضوعات رو پيش فرض حساب کرده و نتيجه گيری کرده. اما به نکات خوبی اشاره می کند و دسته بندی های خيلی خوبی دارد.

اعدام
7 مطلب خوب و ارزشمنديه، ولی بيشتر احساس نگاری هستش تا مقاله. اگر به مواردی که اشاره می کنه عميق تر می پرداخت و کمی بازشون می کرد بيشتر حالت مقاله می گرفت.

آيا با لزوم مجازات اعدام در جامعه موافقيد يا نه؟
5 اين مطلب از يک تناقض رنج می بره و اونم اينه که می گه با اعدام مخالفه اما اگر لازم باشه مرگ اون ها رو پيشنهاد می کنه. و اين پيشنهاد باعث می شه که مخالفتش با اعدام رو نقض کنه. مطلب کمی سطحی است و دچار کمبود استدلال برای حرف هاش هست. کلا نمی شه اسمش رو مقاله گذاشت.

قائم پناه انلاي(مجازات اعدام و جايگزيني براي آن)
7 اين مطلب هم به نکات خوبی اشاره می کنه، اما تعداد اين نکات کمه. استدلال کمه. و خيلی جاها در سطح باقی می مونه. استفاده از عکس با توجه به اينکه يک مقاله آن لاين است کار جالب و تاثيرگذاری بود.

ماهی تشنه
6 اين مطلب روی يک نکته خاص تمرکز کرده که اتفاقا يکی از پرمناقشه ترين نکات بحث لغو مجازات اعدام است. (يعنی مجازات شخصی که با قساوت جان چند نفر رو گرفته و احساس خانواده های مقتول) اما به اندازه کافی همين يک نکته رو موشکافی نکرده و استدلال های کافی نياورده.

اعدام سر پوشی به روی جرم
6 مطلب خيلی بد شروع شده. توی مقاله از اينکه آدم دنبال فرصت می گشته که راجع به يه چيزی حرف بزنه چيزی نمی نويسن معمولا! اما به نکات خوبی اشاره می کنه مقاله. ولی موضع مشخصی دربرابر حکم اعدام نمی گيره و موضوع اعدام رو موشکافی نمی کنه و استدلال های کافی نمی آره.

آیا با اجرای حکم اعدام در جامعه موافقید؟
9 يکی از بهترين مقاله ها. به چند نکته اساسی اشاره می کنه و استدلال می کنه. فقط بعضی جملات احتياج به منبع داشتند و خب می تونست بيشتر تو عمق بره.

جایگزین اعدام
- اين مطلب رو امتياز نمی دم. فکر کنم بايد از مسابقه گذاشت کنار، چون هم دو تا موضوع اعدام و نامه رو با هم قاطی کرده، و هم اينکه فقط در مورد جايگزين اعدام حرف زده. و اصلا مقاله نيست. اگر حتما بايد امتياز داد صفر يا يک.

و چرا لبخند نه
6 مطلب خوبی است، اما بيشتر يک يادداشت احساسی است تا يک مقاله. از کمبود استدلال رنج می برد.

دوگانهء مجازات ،اصلاح ؛ دوقطبی برغوتی-مَگی
10 اين مطلب از ايجاز خوبی استفاده می کنه، به منابع مختلف استناد می کنه و حرف هاش رو سنديت می بخشه، جذابه، به اطلاعات عمومی آدم اضافه می کنه، و يک بخشی از مساله اعدام رو به اين وسيله مورد بررسی قرار می ده.

اعدام آری یا نه
- اين مطلب رو هم به نظرم بايد خارج از مسابقه گذاشت، چون مقاله نيست. ولی کلا جذاب و تاثيرگذار بود و در واقع به سوال مسابقه با استفاده از لحنی که انتخاب کرده بود پاسخ داده بود. اگر خارج از مسابقه شرکت کرده بود حتما بايد تقدير می شد! اگه حتما بايد امتياز داد من 5 می دم.

راهیست طولانی، نه یک شَبِه !!!
8 مقاله خوبی. استدلال هم داره، اما در مورد مخالفتش با اعدام به اندازه کافی استدلال نکرده.

موضوع انشا ، اعدام خوب است يا بد؟
7 خيلی خيلی جالب بود. فقط تنها اشکالش اين بود که مقاله نبود!


نامه ها:

نامه اي به هموطني در اعصار آينده
7 دردل بود ديگه. قضاوت سخت بود. براساس حس شخصی ام نظر دادم.

a letter to god
7 يه نامه به مفهوم واقعی اش. شخصی، و براومده از دل

نامه به یک دوست
8 خيلی خوب بود. فراتر از يه نامه معمولی.

نامه ی به خدا
7 جالب بود!

نامه ای به ماما
10 اين خدااااااااا بود!

نامه ای به ترشی مخلوط
6 معمولی بود. موضوع نامه احتياج به طنز قوی تری داشت.

نامه ای برای پسرم
7 برای خودش نامه ای بود. بعضی جمله ها خيلی کليشه ای بود.

نامه ای به آزادی
7 موضع خوبی رو شروع کرده، ولی يهويی بد تمومش کرده.

نامه ای به خانواده ام ...
6 قالب نامه جالبه، ولی حرف قابل توجهی نمی زنه.

نامه ای به ویروس بلستر
8 خيلی خيلی جالب بود، ولی آخرش رو خيلی خيلی بد تموم کرده بود.

نامه اي براي ...
3 حرفی برای گفتن نداره، جذاب نيست. هيچ گره خاصی توی مطلب نيست.

نامه اي به تو دوست نا ديده ام
6 يه نامه معمولی، کليشه هم زياد داشت.

نامه ای به خودم!
6 يه جوری بود! پر از تکرار، کشش نداشت، روون نبود.

نامه‌اي به تكه تكه‌ام...
9 خيلی خوب بود، پر از احساس و درگيری های ذهنی، رمز و راز...

!نامه ای پر از دردو دل، به نسل خودم
7 جالب بود، ولی خيلی قالب نامه نبود، بيشتر حالت مقاله و بيانيه صادر کردن بود."

Thursday, August 11, 2005

مسابقه مقاله نويسی وبلاگی

موضوع اول يا اصلی:
[آيا با لزوم مجازات اعدام در جامعه موافقيد يا خیر؟ در صورت مخالفت پیشنهاد شما برای جایگزین آن چیست ]

موضوع دوم يا جايگزين:
[اگر بخواهيد برای کسی نامه بنويسيد ، آن فرد کيست ؟ و چه می نويسيد؟ ]


جایزه نفر اول از طرف آقای مسعود از هموطنها دات کام:
صد مگابایت فضا
1 دامنه با پسوند های :Com / Net / Org
پهنای باند ماهانه نامحدود

جایزه نفر دوم و سوم :
طراحی وبلاگ شما با طرح مورد نظر شما
(جایزه از طرف : وبلاگ ساده تر از آب و وبلاگ کوچه)

داوران:
نويسنده وبلاگ خورشيد خانم، نويسنده وبلاگ پينکفويديش، مهشيد نويسنده وبلاگ زنانه ها، بيژن صف سری نويسنده وبلاگ روزگار ما، مسعود برجیان نويسنده وبلاگ پیام ایرانیان، نويسنده وبلاگ الپر، وحيد مقدم نويسنده وبلاگ دريا روندگان

ارتباط با بخش فنی مسابقه : atamadon@gmail.com

نکاتی مهم در مورد مسابقه مقاله نويسی

همانطور که می دانيد مهلت ارسال مقالات چند روز پيش به پايان رسيد. دوستان عزيز در تيم داوری در حال مطالعه و بررسی مقالات هستند و اميدوارم که بتوانيم تا هفته آينده نتايج نهايی را اعلام کنيم.

آقای نويد فهيمی و شرکت پيام تک که پيش از اين مسئوليت برگزاری مسابقه را داشتند؛ به دلايلی فعلا قادر به ادامه همکاری نيستند. دوستان خوب و عزيزم نويسندگان وبلاگ خورشيد خانم و ساده تر از آب لطف کردند و سايت جديد مسابقه را طراحی و راه اندازی کردند. بنابر اين از امروز کليه اخبار مربوط به مسابقه را می توانيد از طريق اين سايت پيگيری نماييد.

البته عدم همکاری پيام تک تغييری در جوايز اعلام شده ايجاد نکرده. آقای مسعود از هموطنها دات کام لطف کردند و جايزه ای معادل جايزه شرکت پيام تک برای برنده اصلی اين مسابقه در نظر گرفتند.

تنها مشکل اين است که به دليل عدم دسترسی به نويد فهيمی و شرکت پيام تک که پيش از اين مسئول دريافت مقالات بودند، ما دسترسی به مشخصات نويسندگان مقالات نداريم. بنابر اين از همه دوستانی که پيش از اين با گذاشتن لوگو يا لينک و مطلب در وبلاگ های شان از مسابقه حمايت کرده بودند درخواست می کنم که ضمن معرفی سايت جديد مسابقه از نويسندگان مقالات درخواست کنند که مشخصات خود را به همراه نام وبلاگشان به آدرس انتهای اين مطلب ايميل کنند تا در زمان اعلام نتايج نهايی بتوانيم آنها را معرفی کنيم.
ATAMADON@GMAIL.COM

Wednesday, August 10, 2005

موضوع انشا ، اعدام خوب است يا بد؟

خانم معلم گفته است که نظر خودتان را در باره اعدام کردن بنویسید. ولی اگر بابام دوباره بفهمد که من توی کار بزرگترها دخالت کرده ام، تمام بدنم را با شلاق سیاه می کند. دفعه پیش من فقط به بابام گفتم، به نظر من یک ذره لای این پنجره را باز بگذاریم، دودها بیرون بروند. اما او در مقابل تمام دوستانش که با هم دور یک منقل نشسته بودند و سیگار می کشیدند، بلند شد و با کمربند به من فهماند فضولی در کار بزرگترها موقوف است. ولی با خودم تصمیم گرفته ام که اگر در این باره چیزی پرسید، به او بگویم خانوم معلم گفته است که این انشا را بنویسید. او وقتی از درس خواندن حرف می زنم، ساکت می شود و دیگر چیزی نمی گوید. هر چه فکر می کنم چیزی در مورد موضوع انشا به نظرم نمی اید.خدا کند شما هم عصبانی نشوید و ما را از کلاس بیرون نیندازدید. وگرنه خانم ناظم دست های ما را با خط کش کباب می کند. خانم معلم، به خدا نمی دانم که اعدام خوب است يا بد ؟ ولی یادتان هست آن روز زهرا با شیطنت در مورد کبودی چشمتان پرسید، شما او را کتک زدید و بعد پشیمان شدید و زهرا را بغل و شروع به گریه کردید. و مدام زیر لب شوهرتان را نفرین می کردید و می گفتید که انشالله سرش بالای دار برود . بچه ها همه گریه کردند و من توی دلم گفتم خدا کند شوهر شما سرش بالای دار برود. گوشه چشم شما درست مثل چشمهای مامان شده بود ، وقتی که بابا با لگدو مشت به جان او می افتاد. مامان هم مانند شما داد می زد که الهی خودم موقع ، اعدام طناب دار را به گردنت بیاندازم. بالاخره تمام این کثافت کاری هایت را گزارش می کنم. من، شما و مامان هر دو را خیلی دوست دارم. راستی اعدام چقدر خوب است. اگر بابا و شوهر شما را اعدام کنند، هردو راحت می شوید. فقط کاشکی مامان بعد از اینکه بابا را اعدام کردند اجازه بدهد که من به مدرسه بروم چون بعضی از روزها که با هم به دیدن عموهایم می رویم. مامان می گوید اگر از ترس این بابای نانجیبت نبود من یک دقیقه نمی گذاشتم بری مدرسه و می آوردمت خانه که همیشه با هم باشیم و این طرف و آن طرف برویم. خانم معلم می دانید عموهای من خیلی مهربان هستند. همیشه تلویزیون را برای من روشن می کنند و نوشابه هم به من می دهند، و موقع خداحافظی به مامان هم پول می دهند. مامان می گوید اگر این عموها نبودند، با اون پدر معتاد و قاچاقچی که تو داری، باید با پای برهنه توی خیابان ها می آمدیم. ولی خانم معلم، من شما را دوست دارم و می خواهم به مدرسه بیایم.نه نه اعدامخوب نیست. عیب ندارد با پای برهنه به مدرسه می آیم. من مدرسه را خیلی دوست دارم. عیب ندارد من پول تو جیبی نمی خواهم. توی زنگ تفریح هم لواشک و تمبر هندی نمی خورم و مثل سارا بستنی لیس نمی زنم. ما بچه های کوچک باید برای پدرمان چایی و قند ببریم و در کار شان دخالت نکنیم و به حرفهاشان گوش بدهیم وگرنه مثل شهلا دختر عموی حسام دوست داداش علی می شوییم که به حرف پدر و مادرش گوش نکرد. او قرار بود با پسر عمویش عروسی کند، این را حتی پشت قران نوشته بودند. ولی او از پسر عمویش می ترسید. شهلا خیلی بزرگ بود چهارده سال داشت. آخر هم توی اهواز برادرهایش سرش را بریدند. داداش علی می گفت حالا فراری هستند چون ممکن است اعدامشان بکنند. به داداش علی می گویم:راستی داداش علی تو مرا را خیلی دوست داری مگر نه؟ و من هم او را خیلی دوست دارم. اون شب که سر و صدایی از توی رختخواب داداش علی می آمد، بابا لحاف را از روی او پس کشید و فریاد زد مادر قح... چه کار می کنی؟ به جای اینکه بری کار کنی همین طور بدنت را ضعیف می کنی. و با شلاق به جان داداش علی افتاد. من به بابا خیلی التماس کردم که او را نزند. خیلی هم گریه کردم. از اون شب هر شب تا صبح از ترس خوابم نمی برد و هر بار که داداش علی خواب میبیند. بلند بلند سرفه می کنم که کسی نفهمد او در حال خواب دیدن است. راستی مامان می گفت: اگر کسی در باره عموها چیزی بفهمد مامان را توی زمین چال می کنند و او را با سنگ اعدام می کنند. نه خانم معلم اعدام خیلی خیلی بد است. ولی پس شوهر شما و بابای من چه؟ مامان و شما؟ داداش علی تا کی ناراحت بخوابد. تا کی من سرفه کنم؟ نه خانوم معلم اعدام خیلی خیلی خوبه. دوباره یاد بابام افتادم که با صدای بلند به مامان می گفت: حرامزاده یادت رفته که چطوری اون پدر جا... تو را به اون پیرمرد هاف هافوی هفتاد ساله فروخت و تو برای اینکه از دستش راحت شوی، چاقو کردی توی شکمش. خوب ج... خانوم اگر من نبودم که تا حالا صد بار دارت زده بودند. داداش علی همیشه یواشکی میگه اگر یک کم دیگه بزرگ بشه با دست خودش بابا را خفه می کند و همه ما را نجات می دهد. و من گریه می کنم. داداش اعدامت می کنند و من تنها میشوم. چند بار خواستم از ربابه سوال کنم که آیا پدر او اعدام شده است؟ آخر هر وقت که به خانه می رود یک ساندویچ و پپسی کولا می خورد. شاید هم او عموهای پولدارتری داشته باشد و يا دْْْاداشش بزرگتر از داداش علی باشد. این بود انشای من. در آخر این انشا یک سوال داشتیم. امروز زن همسایه ما توی کوچه داد میزد که شوهرش به او تجاوز می کند. خانم معلم تجاوز یعنی چه؟ آیا شوهر همسایه ما را اعدام می کنند؟
!نامه ای پر از دردو دل، به نسل خودم

نمی دونم دقیقا به کی دارم نامه مینویسم!؟...به یه نسل؟...اصلا یه نسل یعنی چی؟...نسل من یعنی کیا؟؟...نسل من یعنی مثلا متولدین فلان تاریخ تا فلان تاریخ؟...اصلا مگه میشه یه نسلو شناخت و تعریف کرد؟مگه میشه واسه یه نسل مرزی قائل شد؟...نه! نمی شه!...یه نسل یه طیفه !...نه از رنگها!از احساسات ! از ذهن ها!...یه طیف از آدم ها!...اما این طیف گسترده رو هم اگه نمیشه تعریف کرد ولی مثل خیلی چیزای وسیع دیگه میشه « احساسش کرد»!...آره !...من نسلمو درست نمی شناسم ولی احساسش میکنم!...احساسش می کنم با اینکه مهم ترین ویژگیش اینه که نمی خواد احساس بشه!...نسل من!....نسل من؟...نسل من داره کنار نسلایه دیگه رو این زمین نفس میکشه،راه میره،...و این تنها اشتراکش با اوناس!...یک زمین برای راه رفتن و یک هوا برای نفس کشیدن!...آدمایه اون نسلایه دیگه وقتی از نسلشون حرف میزنن موجی از احساس وجودشونو میگیره!...چشماشون واسه افتخاراتی که با نسلشون به دست آوردن ،به یاد مظلومیت نسلشون ...به یاد بچه های لایق نسلشون که هیچ وقت زمونه قدرشونو ندونست،به اشک می شینه!...پدر بزرگ از جنگ جهانی حرف میزنه طوریکه آدم تو برق چشاش و صدای گرمش هیاهوی فرار ارابه ها از دروازه هاوغرش توپ ها و فریادمردم رومیبینه!...اما پدر بزرگ بعد از اون همه گردن فرازی و حماسه سرائی یه دفه تو خودش میشکنه و با حسرت میگه نسل اونا رو تازیانه ی فقر و خفقان بیچاره کرد!و نه بچگی فهمیدن نه جوونی نه....!

نسل پدر اما قابل لمس تره!...سیگار کشیدن تو کافه رکس،با دوست دختر به تماشای شو گوگوش تو بار ...رفتن!...موی بیتلی!...عینک دودی گنده!...گیتار برقی!...ارتجاع سیاه!...سرگیجه ی مکتبی!...انقلاب!..طپش قلب!...اومدن اون پازلفیها تا زیر چونه!...تبدیل شدن مینی ژوپ و عینک بالای سر به مانتو خاکستری و روسری بزرگ قهوه ای!...مانور موتور سوارا تو خیابون!...خبر اعدام دسته جمعی خیلی از بچه محل ها وهم دانشگاهی ها!...آخ !جنگ!...کاپشن برزنتی بسیجی!...مارش شور انگیز نظامی!و باز هم طپش قلب!...همینطور میگه!ودرست جائی که داری فکر میکنی بی نظیر ترینو باحال ترین نسل تاریخ بودن!...تلخیه بی سابقه ای چهرشو میگیره!و تموم اون تب وتاب هارو بی نظیر ترین حماقت دسته جمعی تاریخ لقب میده!و از نسل خودش میگه که هم روحی،هم جسمی،کشته شدن!والان یادی هم ازشون نیست و اون شوالیه ها سر آخر بازنده ترین و مغبون ترین ها شدند!...

بعد از اون ها نسل ماست!...ولی فعلا از نسل خودمون بگذریم بریم سراغ نسل بعد از خودمون!...این بچه های کوچیک که خواهر برادرایه کوچیک ما هستن!...اونا که از سالهای اول زندگی نمی دونم چه جوری پرتاب شدن به اواخر ربع قرت اول زندگیشون!...دیگه شگفتی و حیرت از کارهایه این نسل برام شده جزء جذاب ترین موضوعات زندگی!...دختر کوچیک خواهرم در حالیکه چهرش گویایه یه دغدغه ی جدیه به طرف من میاد و میگه این خالکوبی آنجلینا داره دیوونش میکنه!!!...وآیا هیچ راهی نیست که اونم یکی داشته باشه!؟؟...

یه دفه ی دیگه بچه های کوچیک مهمونیو میبینم که دور هم جمع شدن و در حالیکه یه مشت خورده پفک ریخته دورشون با هیجان خاصی دارن حرف میزنن!وبعضا هیجانشون میزنه بالا و جیغ و خندشون میره به هوا!...آروم میرم گوش میدم ببینم چی دارن میگن!...در نهایت شگفتی میبینم یه بچه ی فسقلی داره اون وسط در مورد نوع مرغوب کاندوم واسه بقیه توضیح میده!!!...یه لحظه عین مادربزرگ ها احساس میکنم به آخر الزمون نزدیک شدیم!...و با خودم می گم بی شک تو همین نسل اینا بساط هستی در هم پیچیده خواهد شد!...

ما چهار نسل!یا پنج نسل!...داریم با هم زندگی میکنیم!ولی چیزیکه نسل مارو مهم میکنه!...اینه که ما درست درآستانه ی به عهده گرفتن مسئولیت اداره ی جامعه قرار گرفتیم!...دوره ی خدمت ما فرارسیده!...دوره ی خدمت نسل پدر بزرگ هاگذشته وازش تنها خاطرات تلخ و شیرینش مونده!...و نسل پدر ها آخرین روزهای خدمتشونه ولی وقتی احساس میکنن ما «اصلا»آمادگیشو نداریم بیچاره ها هی این روزهای آخرو طول میدن!...حقیقت اینه که از روزهای آخر خدمتشون خیلی گذشته!...و ما هنوز جایگزین نشدیم!...شونه های ناز نازی ما هنوز از این بار سنگین زخمی نشده!...و ما همچنان به خم تر وخم تر شدن پدرامون زیر این بار نگاه میکنیم!...و معنیشو نمی فهمیم!...

تازگیا خیلی به این چیزا فکر میکنم!...حجم واژه ها و گلایه های پدرو مادرم که هر بار از احساس کر بودن من با دلخونی خاموش شده،داره تو گوشم جون میگیره!...

...من نشستم روبروی تلویزیون!...یه کاسه چیپس خوش آب ورنگ و یه کاس ماست جلومه!...هر از چندی چیپسی میزنم تو ماست و میذارم دهنم!...خوب نیست!...همه چی مثل همیشه است!مارکش همونه!...ولی نمی دونم چرا خوب نیست!...یه چیزی داره آزارم میده!...نمیذاره مزه ی خوب این چیپسو بفهمم!...اون چیه؟..نمی دونم!...هااااا !!!...صدای ظرف شستن خسته ی مامانه که تازه از سر کار اومده!...این بار کهاز دور درد ساکت تو چهرشو میبینم ،بانگی از ته وجودم بلند میشه!..نیرویی از جا بلندم میکنه!...خودمم نمی دونم چه اتفاقی تو وجودم داره می افته!...دستشو میگیرم!...و با نگاه بش میگم که بره و بذاره من بشورم!...دستای کفیش همونطوربی حرکت می مونه!و با بهت زایدالوصفی نگام میکنه!...

نسل من!...ما مشترکیم تو این تجارب!...تو غرغر شنیدن ها!...شنیدن این که مشتی الدنگ بی خاصیت بی معرفتیم!...دلم میشکنه!...یعنی واقعا هستیم؟؟؟...از بس از چپ و راست راجع به نسلمون بد شنیدم خودمم باورم شده!...

هر کسی ویژگی بارز نسل ما رو یه چیز میدونه!:

...بی معرفتیو قدر نشناسی!...تنبلی و الدنگی!...بی بندوباری و پوک مغزی!...سر به هواییو گیج گولی!...بی فکریو بچه صفتی!...بی وجودیو بی هویتی!...خلاصه که انگارنسل ما یه کلکسیونه از هرچی که بدتر از خودش نیست!...خیلی بده!...انگارمابا بیخیالیمون تموم دست آوردهای تمدن سرزمینمونو به باد فنا دادیم!و بعد هم بجاش شدیم مشتی مقلد مفت خور که حاصل زحمت ننه بابامونو میگیریم میریزیم تو جیب بوتیک دارا که مثلا عین یه گروه راک «عجق وجق»آمریکائی باشیم!...

من که خیلی وقته خسته شدم!...تو چی؟؟...تو خسته نشدی؟...ما که میدونیم واقعا اینطوراهم که اینا می گن نیستیم!...مهربون تر!...عاقل تر!...با معرفت تر یم!...فقط هنوز موقعیتش پیش نیومده که نشون بدیم!...موقعیتش؟...اما مگه موقعیتش چه جوری بوجود میاد؟...کی؟...دیگه کی بوجود میاد؟...مگه حتما دوباره باید جنگ جهانیو غارت وقحطی بشه که ما هم عین بابابزرگمون شجاعتو وطن پرستیمونو نشون بدیم؟...مگه حتما باید دوباره انقلاب کبیر ...بشه که بریزیم تو خیابونو زمینو ازخونمون رنگ کنیم؟...مگه حتما باید دوباره جنگ بشه تا واسه نشون دادن رشادتمون با نارنجک بریم زیر تانک؟...اگه خون و باروتی تو سرگذشت نسلمون نباشه نمی تونیم ازش با افتخار پیش بچه ها ونوه هامون یاد کنیم؟...

...آره! راهی که روزگار پیش پای نسل ما گذاشته ساختن مملکته،هیچ جنگ سرد و گرمی درکار نیست!...ساختن مملکتیه که داره تو فقر مالی و فقر فرهنگی دست و پا میزنه!...تو جنگ ماخاکو خونو فریادو باروتی نیست!...رنگ و بوی حماسی هم نداره!...ولی باور کن نجات یک فرهنگ قدیمی از نابودی از نجات یه ارابه گندم از دست غارتگرا تو جنگ جهانی خیلی سخت تره!...سینه سپر کردن جلو اندیشه ها باور های کهن غلط که تا عمق ذهنها رسوخ کرده خیلی بیش از سینه سپر کردن جلو رگبار دژخیمان جرئت می خواد!...

می دونم که خوب میفهمی چی دارم میگم!...همین خوب فهمیدنتو خیلی دوست دارم!...نسل من!...تا دوره ی ما!حتما قصه ها عوض میشن!...حتما اسطوره ها عوض میشن!...حتما حماسه ها ، نقل جنگ پر افت وخیز ما با تاریکی های زمونمون خواهد شد!...

نسل من!...نسلی که خواب شبانه ی کودکیت مدام به صدای اصابت موشکی از هم دریده شده!...ولی هیچی از ش یادت نمیاد!...نسلی که هر چی که در پسو پیشه نمی خوای!...وقتشه که کاسه چیپس و ماستو جلو تلویزیون رها کنی!...بذار دست جمعیت زیر رقص انوار رنگارنگ خواننده راکو روی دست ببره!...بیرون از اینجا عرصه ی نبردی در انتظارته که تاریخ نظیرشو حتی تو جنگ گلادیاتورها و شوالیه هاندیده!...تو با ذهن جوونو ورزیدت میخوای بری به جنگ!...کلاه خود و زره وسپر یا لباس ضد گلوله،هرچی دوست داری تن ذهنت کن!...این جنگ پر مهابت جوون جویای نام میطلبه!...

شک ندارم هر خونواده ای جوونشو به این جنگ میفرسته!...دسته دسته، رجز خونو پر تبو تاب میرن برای جنگ!...دیدنشون لذت داره!...مارش نظامی در کار نیست!ولی لبریزن از شر شور!...

:).........«نسل من،وطن بی جغرافیای من است!...اگر بپا خیزد!...اگر عرصه های نبرد را به حضور ذهن آگاهش شکوه بخشد!...اگر از شوالیه ها ی مغبون گذشته پند گیرد!....اگر تفاوت های عزیزش را که روزگار عطایش کرده دریابد!....زمانه ی نسل من در امتداد خط تاریک تاریخ در خشنده ترین نقطه خواهد شد...!»
نامه‌اي به تكه تكه‌ام...

سلام. مي‌دونم حالت بده. درست به بديه حال من. هفته پپش، همون اخرين باري كه ديدمت، با چشاي بسته جلو اينه وايساده بودي. ديدم كه چطور سعي مي‌كردي خودتو نبيني. اون گفت بزن تو سرش تا چشاشو وا كنه و ببينه كه هيچي ازش نمونده، كه دمشو بذاره رو كولشو دست از سرت برداره، كه...اما به روت نيووردم. يه كم تو منو راحت مي‌ذاري يه كم من تو رو...كاش اين بار هم فقط واسه يه كم راحت گذاشتن من رفته باشي. نكنه فكر كني ديگه فايده نداره، نكنه فكر كني از دست رفته‌ام، نكنه باورت بشه كه ديگه منو نمي‌خواي. اون مي‌گه كه اين مازوخيست عجيب رو درك نمي‌كنه! گفت كه تو هر دومون رو از بين مي‌بري. اخرين جشن تولدت يادته؟ يه جعبه پر از لوازم ارايش تنها چيزي بود كه ذوق رو تو چشات نشوند. گفتي با اينا ميشه خطوط رو پر رنگ‌تر نشون داد و نذاشت كه مرز‌ها قاطي بشه. بهت گفتم با اينا مي شه يه جور ديگه شد اما چهره‌ات رفت تو هم.مي دونم كه تو به هر قيمتي سز حرفت مي موني. تك تك كوچه هاي ارمان شهرت رو مي‌شناسم و مي‌دونم كه از ماسك خوشت نمياد. اما چطور نمي‌فهمي كه منم گاهي دلم مي خواد مرزها رو جا به جا كنم و واسه قضاوت نشدن به ماسك نياز دارم؟ واسه نفس كشيدن... اونم اونجا بود، تو جمعيت. يادته بهم چي گفت؟ گفت كه حالا زيبايي رو بايد يه طور ديگه ديد. گفت هر رنگي مي خواي در بيا و از ديده شدن نترس. گفت كه همين الان اگه فكر مي‌كني كه جات اينجا نيست و حالت از اين ادم‌ها به هم مي‌خوره از اينجا برو. اما تو فكر كردي كه اون باز مي‌خواد لجت رو دربياره و با همون اخم هميشه‌ات از اونجا رفتي. اون روز داشتي بهم مي‌گفتي كه چقدر بهم احتياج داري، داشتي مي گفتي كه بايد هوات رو بيشتر داشته باشم و اون همه رو شنيده بود. به خدا داشتم گوش مي دادم. يهو...نمي دونم چي شد. اون بهم اشاره كرد كه همراش برم. خسته شده بودم؟ نمي‌دونم. باهاش رفتم در حاليكه اون لحظه بيشتر از هر وقت ديگه‌اي باورت داشتم. اون پنجره رو برام باز كرد و چيزايي نشونم داد كه ارومم مي‌كرد...واقعيت‌هايي كه فقط وقتي تو نيستي مي‌تونم ببينمشون! مي‌دوني؟..اون مي‌دونه كه چطور باهام حرف بزنه...اون دنيا رو هر جور كه دلش مي‌خواد مي‌بينه. اون معياراشو با گردش افتاب تنظيم مي‌كنه. اون واسه خواستنش مرزي متصور نمي‌شه. ديروز بدجوري باهاش بحثم شد. مي‌گفت كه منم گاهي تو رو واسه مانور دادن مي‌خوام نه براي خودت! اونقدر قاطع گفت كه يه لحظه شك كردم كه نكنه راست بگه؟ اما اين نمي‌تونه درست باشه، وقتي ياد دلتنگ‌هايي ميوفتم كه در نبودت مثل ابر جلومو مي‌گيرن و اون حس خفگي...چطور مي‌تونم فراموش كنم شب‌هايي رو كه پا به پاي بچه‌ها دبه‌هاي غذا رو مي‌گرفتي و از كوه مي‌كشيدي بالا تا براي دقيقه‌اي هم كه شده مرداد چشاي بيغوله‌نشيني باشي كه جز اسفند رو زندگي نكرده بودن. اگه نبودي حتمن بريده بودم، مي‌دونم! يا اگه تو باهام نميومدي چطور مي‌تونستم برم و پاي نامه‌اي رو امضا كنم كه واسم دو ترم تعليقي داشته باشه؟ يا اونجا كه مي‌تونستم اون مرد رو تصاحب كنم، اگه برنمي‌گشتي، اگه نمي‌گفتي كه چقدر خاطرم رو مي‌خواي،اگه اون زن رو نشونم نمي‌دادي كه هيچوقت قفس باور‌هاشو تا يك متري خطوط هم نيورده بود تا هوايي بخوره؟!! تو گفتي خيانته! اون گفت:خواستن مرزي نداره! دستمو فشار داد و گفت كه گرماشو حس كن: اين زندگيه! گفت: « تو اينجوري زندگي رو تف مي‌كني و مي‌گذري.به ذاتت كه واسه دوست داشتن ساخته شده پشت مي‌كني.كي حق داره كه واسه بينهايت تو مرز بذاره و بگه از اينجا به بعد نه! » اما تو اومدي و اون درد و اون تسليم هميشه ! بره‌اي كه خودش مي‌دونه تو سرحداتت جز اوارگي چيزي براش نيست و با اين همه دنبالت مياد و تاوانش رو مي‌ده. ترس از دست دادنت سمي‌ترين لحظه‌ها رو به خوردم مي ده طوري كه بوسه‌هاي اونم نمي تونه پاكشون كنه و من اينو اون شب فهميدم. بعد از اينكه اون جور زار و نحيف رو تختت افتاده بودي. بهم زنگ زده بودي و من نبودم. وقتي رسيدم اون كنارت بود. نگام كرد بي هيچ حس حسادتي كه تو چشاش باشه، و من فارغ از هر ايسم و اصلي باور كردم كه اين فقط دلسوزيه كه اونو به ما پيوند مي‌ده! دلسوزي بابت يه زندگي كه داريم تباهش مي‌كنيم، اونم واسه دغدغه‌هايي كه بيشر وقت‌ها كاري از دستمون برنمياد. اومدم كنار تخت و فكر كردم امشبم مي‌خواي برام از خرمگس بگي...ار مارك ريوي‌ير. اما حالت اصلن خوب نبود.چشاتو دوخته بودي بهم: انگار بدنت رو از چهار طرف به چهار اسب بسته بودنو مي‌كشيدن. تحملش رو نداشتم. خسته بودم. اون گفته بود زيادي به هم گير مي‌ديم. فكر كردم واسه اينكه اروم نباشم حتمن نيازي نيست كه واقعن اسلحه بدست بجنگم. همين كه جونم اروم نباشه....بعد اون منو برد. رفته بود تو اب و داشت يادم مي‌داد چطوري خودمو تو عشق مثل اب دريا رها كنم. اون گفت كه رودخوونه باش، اين جوري چه جنگلايي كه ازت بالا نمي‌كشن. همون جنگلي كه تو منو ازش مي‌ترسوندي. تا حالا به جنگل فكر كردي و زيبايي هراس‌اوري كه عمق يابي نشده؟ بايد بهت مي‌گفتم كه يادت نره ريوي‌ير همون رودخونه‌ست. اونجا كه تو دفترت نوشته بودي: « مي‌رفتم، تنها اگر رودخانه با من بود.» بهت زنگ زدم كه يادت بيارم. گوشي رو برنمي‌داشتي. اومدم خونه دنبالت اما بي هيچ يادداشتي نبودي. ايا رفتن گاه به گاه من با اون، سر باز زدن از اصوله؟ از شرافت انساني؟ انسان! حرصم مي‌گيره از اين «عسل ناهماهنگي». نامه رو مي‌دم به اون كه برات بياره. اون مي دونه كجايي! هر وقت جايي كسي از ارمان‌هاش دست بكشه اون مي‌دونه كجا مي‌ري تا با خودت خلوت كني. تو شريفي و مومن به اصولت، با اين همه اشكت كه درمياد، فقط اونه كه مي‌تونه واقعيت‌ها رو جوري نشونت بده كه قابل هضم باشن. اون ما رو بهتر از خودمون مي‌شناسه.اين نامه رو مي‌نويسم برات كه بدوني تا وقتي شما دو تا با هم كنار نياين، نه من روي ارامش رو مي‌بينم، نه اين زمين زير پام، و اگرم نمي‌توني، بازم برگرد! من عاشق اون دردي‌ام كه تو توي جونم ميندازي! كاش مي‌فهميدي با تموم تلاشي كه اون واسه رها شدنم از تو مي‌كنه بازم به طرز فجيعي عاشق تو و روياهاي‌‌ دست نيافتني هستم كه واسه بشر داري...
نامه ای به خودم!

دوست دارم به کسی بنویسم! اگر به کسی بنویسم، شاید او افکار و احساسات مرا درک کند؛ اگر کسی مرا درک کند، شاید مرا دوست بدارد؛ اگر کسی مرا دوست بدارد، شاید من هم او را دوست بدارم؛ اگر من هم او را دوست بدارم، یک دوستی شکل می گیرد و این خیلی خوب است! پیرتر از آن هستم که حرفی با او داشته باشم، و جوانتر از آنکه او حرفم را بفهمد! باید به کسی بنویسم که حرفی برایش داشته باشم، به کسی که حرفم را بفهمد. شاید... شاید کسی را می خواهم که دقیقاً همعصر من باشد، در شهر من به دنیا آمده باشد، و با من شهرش را ترک کرده باشد. کسی را می خواهم که ، غمها و شادیهای مرا لمس کرده باشد، به همان چیزها فکر کرده باشد که من، و آنهایی را که دوست بدارد که من. کسی را می خواهم که... باید به کسی بنویسم که درکی اززندگی من و تجربیات و احساسات من داشته باشد تا همه حرفهایم، یا خیلی از حرفهایم را بفهمد! اگر بفهمد، اگر افکار مرا، احساسات مرا درک کند، شاید مرا دوست بدارد. شاید من هم او را دوست بدارم. اگر من هم او را دوست بدارم، یک دوستی شکل می گیرد، شاید یک دوستی واقعی... سلام! مدتی درباره ات فکر کردم، آنقدر که احساس کردم می خواهم برایت نامه بنویسم. خیلی فکر کردم تا اندکی شناختمت، آنقدر که احساس کردم می توانم برایت نامه بنویسم. حیرانم که چرا اینقدر دیر شناختمت؛ آخر... آخر تو از اولین لحظه با من بودی! تو... تو خود من بودی! تو از اولین لحظه با من بودی... از لحظه نخستین فریاد؛ فریادی که از درد بود، از درد هستی؛ از دردی که از لحظه نخستین بوده است و تا آخرین لحظه خواهد بود. درد نفس کشیدن، نفسی که چون فرو می رود، ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات، نفسی که دو بار شکر و نه، هزاران بار شکر خدا را شایسته است؛ درد شکرگذاری، و درد ناشکری. درد گرسنگی و تشنگی، درد سیری و سیرابی. درد دل، درد سلامتی و درد بیماری، درد دردمندی و درد بی دردی. درد ظلم، درد ظالم بودن یا درد مظلوم بودن؛ درد ظلم دیدن. درد سفر کردن و درد ماندن، درد هجران و درد تعلق. درد سفر کردن و درد بازگشتن، درد به راه افتادن و در راه ماندن، درد در راه رفتن و به بن بست رسیدن، درد پرواز کردن و اوج گرفتن، درد به زمین خوردن. درد نادانی، درد دانایی و ناتوانی، درد درک کردن، درد درک نکردن یا درک نشدن، درد دیدن و شنیدن و لمس کردن، درد چشیدن و بوییدن، درد احساس کردن. درد غم و شادی، درد گریه و خنده. درد استواری و درد تردید. درد داشتن یا نداشتن، درد خواستن، درد خواستن و نتوانستن، درد گشتن و نیافتن، درد یافتن و گم کردن. درد دیدار، درد وداع، درد انتظار. درد تنهایی و درد حضور، درد عشق و درد تنفر، درد اتفاقات غیر منتظره. درد زندگی، درد مرگ. و فریاد... فریادی چنان بلند که تپش های قلب را شدت بخشد و چنان کم طنین که به گوش احدی از خلق خدا در این دنیای پردرد نرسد. فریادی که گاه غرقۀ سیلاب اشک است و گاه به التماس قطره ای، فریاد می کند. تو با من بودی، درد مرا دیدی، فریادم را شنیدی. تو از اولین لحظه با من بودی! چشم باز کردم به دیدار خدایم و تو دبدی، مرا و خدایم را. آواز کردم و شنیدی، آوازم را و پاسخم را. اولین نگاه. اولین سخن. من برپا خاستم، تو هم؛ و به راه افتادیم... اولین راه. اولین گام. اولین جستجو. اولین مقصد. اولین سرگشتگی. اولین بن بست. اولین رجعت. تو از اولین لحظه با من بودی. اولین ها را با تو تجربه کردم و دوباره ها را هم. تو با من بودی، درموفقیت ها، در خواستن ها و توانستن ها. و در شکست ها. خطاها را تو بودی و مرتکب شدم. درس های تلخ، و گاه تکراری. بارها با هم اشتباه کردیم. بارها مرا به اشتباه واداشتی. بارها مرا از اشتباه دور کردی، و بارها خواستی مرا از اشتباه بازداری و نتوانستی. بارها تو را مقصر دانستم بخاطر همراهیت با من در خطاها یا بخاطر ناتوانیت در بازداشتن من. اولین مدرسه را با من بودی. اولین کلاس درس. اولین معلم. اولین کتاب خوب، اولین یار مهربان. اولین درس شیرین و تکرارناپذیر. آنها که همیشه اولین اند؛ اولین مدارس، اولین کلاس ها، اولین معلم ها، اولین یاران مهربان، اولین درس های شیرین... همیشه بدیع اند و شگفتی آفرین. و تو خود من! تو نیز از شگفتی ها هستی. تو همیشه اولین هستی. آخر تو از اولین لحظه با من بودی. اولین قلم را با تو بودم و در دست گرفتم. اولین کلمه را با تو بودم و نوشتم. نخستین نامه. تو با من بودی، آنگاه که تنها بودم. آنگاه که بین مردم رفتم، آنگاه که خواستم بین مردم بمانم، آنگاه که خواسته ام را با خواسته جمع یکی دیدم، و آنگاه که دویی بود، بین خواسته جمع و با آنچه می خواستم، تو با من بودی. تو با من بودی، آنگاه که ناگزیر به خواسته جمع تن نهادم، آنگاه که مقابل جمع ایستادم و پافشاری کردم؛ آنگاه که شکست خوردم و آنگاه که پیروز شدم. خوبی را می شناختم، لیک بدی را با تو شناختم. تو با من بودی، هنگام ارتکاب اولین گناه. هنگام شکستن یک دل، هنگام ویران کردن یک پل، یا ساختن یک دیوار. نسیم را حس کرده بودم، و با تو بودم که طوفان وزیدن گرفت. در لحظه نخستین ترس، تو با من بودی. با هم آموختیم شهامت ورزیدن را. شب ها را سپری کرده بودم، لیک روز را تو به چشم من آوردی. تو با من بودی، در آستانه نخستین انتخاب، درهنگامه نخستین تردید. تو با من بودی، از اولین باری که در مقابل سؤال "علم بهتر است یا ثروت؟" قرار گرفتم. علم را با تو بودم و به اندوختن همت گماردم، و با تو در پی ثروت شدم؛ بارها از خود پرسیدم "علم بهتر است یا ثروت؟" و به اندوختن و جستن ادامه دادم... در روزگار قهرمانانم تو با من بودی. در هنگامه شکستن بت هایم تو با من بودی. نفرت را با تو بودم و تجربه کردم. تو ناظر من بودی، ولی با من نبودی، در هنگامه ی دل باختن، در روزگار شیدایی. آن هنگام که از یاد برده بودم، کسی که تو را، خود را، دوست نداشته باشد، عاجز است از دوست داشتن هر کس دیگر. چه تلخ نگاهم می کردی که تو را واگذاشته بودم و مذبوحانه به جستجو تلاش می کردم. تو با من شدی، آنگاه که به خود، به سوی تو آمدم. عشق را با تو تجربه کردم. تو از اولین لحظه با من بودی و هیچ گاه، هیچ سخن نگفتی. به اینجا رسیده ام و تو هستی، ساکت. حضورت را حس می کنم و صدایت را از اعماق کلام ناگفته ات می شنوم. این شروع دوستی است، دوستی من با خودم. می روم و می دانم که می آیی، که می خواهم که بیایی. در خلوت و در بین مردم همراهم هستی. تا آخرین لحظه، تا لحظه آخرین درد، تا هنگامه آخرین فریاد، بلندترین فریاد، با من هستی.
نامه اي به تو دوست نا ديده ام

سلام!
سلام به تو رفيق ناديده ام! حالت چطور است؟ حال من كه تعريفي ندارد!آخر مي داني اين روزها آنچه
كه زياد است غم است و اندوه! شايد بگويي كه من آدم سياه بيني هستم!اما باور كن كه اگر تو هم جاي من بودي همين فكر را مي كردي! مي پرسي چرا؟ مي گويم اوليش همين گنجي! نمي بيني كه گنجي همچون شعله اي شده است كه بيم خاموشي آن مي رود و همه دعا مي كنند كه اين شعله فروزان بماند؟!
اگر آدمي باشي كه ذره اي ارزش مبارزه را درك كني , اگر تصوير زن جوان گنجي را كه گرد پيري برصورتش نشسته ببيني آن وقت يك غصه ات مي شود گنجي! و براي او تا مي تواني دعا مي كني , هر جا كه بتواني مي روي و برايش تجمع مي كني و بخشي از فكرت را تشكيل مي دهد!
نه تنها گنجي بلكه همه ي آنها كه در راه آرمانهايشان بزرگ منشانه ايستاده اند مي شوند بخشي از زندگي تو! و تو جز دعا و گردهمايي براي رهاييشان كاري از دستت بر نمي آيد!
مي پرسي ديگر چرا؟ مي گويم ببين ! به خيابان ها نگاهي بيانداز! جلوي فروشگاههاي پرطمطراق ! در چهارراه ها ! در كوچه و خيابانها ! كم نيستند كودكاني كه با دستاني نحيف به جاي درس و تفريح مشغول كارند ! كودكاني كه به جاي كودكي كردن شده اند نيروي كار! كودكاني كه مي توانند جاي آن بچه هايي باشند كه تابستانها هفته اي يكبار در بهترين رستوران هاي شهر غذا مي خورند و تفريحشان استخر و پارك آبي و سينماست! نه من نمي گويم كه هر كودكي كه پول كافي دارد مسبب مشكلات كودكان كار است! كودك كودك است و خودش نقشي درتعيين سرنوشتش ندارد!بلكه اين حكومت است كه وظيفه حمايت از همه كودكان را دارد اما افسوس كه حكومت ما حكومتي است كه فاقد هر گونه مسئوليتي است و تنها مسئوليتي كه مي پذيرد در قبال جيب بي در و پيكر سردمدارانش است!خوب تو اگر جاي من بودي اين كودكان نمي شدند يك بخش ذهنت؟!مي شدند و تو هم غصه مي خوردي كه چرا جز گاهي دوستانه حرف زدن با آنها و يا با خريد كوچكي نشاندن لبخند بر لبهايشان كاري از دستت بر نمي آيد؟!
مي دانم كه باز مي گويي چرا؟!اگر روزنامه خوان باشي يا اگر اهل گشت و گذار در سايتهاي اينترنتي باشي هر روز كم نيستند خبر هايي كه در آن مي خواني مردي به علت سوء ظن همسرش را كشت!مردي به خاطر زني ديگر همسرش را به قتل رساند! قاتلي كه پس از تجاوز به چند كودك آنها را به قتل رسانده بود به دار آويخته شد! ناخودآگاه مي فهمي كه تنها چيزي كه اهميتش در اين مرزوبوم از صفر هم كمتر است جان آدمي است كه به هر بهانه اي از بين مي رود! يكي به بهانه ي اجراي احكام اسلام يكي به بهانه دلي كه دوباره عاشق شده و راه رسيدن به عشق دوم را تنها مرگ عشق اول مي بيند و يكي هم كه قرباني همين جامعه است براي برقراري عدالت به دار آويخته مي شود! مي بيني! اينجا حتي مرگ هم بهانه مي خواهد!
بگذار بيشتر برايت بگويم! باور كن كه تو هم اگر جاي من بودي وقتي مي ديدي كه در يك جمع خانوادگي تنها بحث مهم عاشق شدن دخترخاله و حسودي دخترعمه و نوع لباس پوشيدن دختردائي در مهماني فلان شب است غصه مي خوردي! غصه كه چه عرض كنم ديوانه مي شدي! آن هم وقتي كه اين يكي خودش بعد چند ين سال زندگي مشترك هنوز شاهد خشونتي است كه بر او روا مي رود و آن يكي موقعي كه شوهرش از خواب قيلوله بيدار مي شود و بايد بالاي سرش باشد تا وظيفه همسري را به جا آورد! و ديگري آنقدر مغزش يك بعدي شده كه پي دوست پسر پولداري براي گذراندن وقت ميگردد چرا كه مي پندارند هركه دوست پسر پولداري دارد غمي ندارد! و اين چنين خود مهره هاي بازي اي هستند كه بازي گردانانش مرداني هستند كه همين را مي خواهند! آن وقت فكر مي كنند خوش بختند و فلان دختر همسايه كه سنش بالا رفته و كار مي كند و همه چيز دارد اما شوهر نكرده بد بخت است! خودت قضاوت كن ! در حالي كه زنان مبارز ما فكر مي كنند بايد به سراغ زناني از قشر پايين جامعه رفت وجود اين زنان در قشر متوسط ومرفه جامعه غصه ندارد؟!
مي گويند فحشا بيداد مي كند! اما اگر يكبار قصه ليلا و بقيه را بخواني خودت مي فهمي كه سرمنشاء اين به اصطلاح فحشا كجاست! ميگويند ليلاها را بايد اعدام كرد! آدمي كه راويان شكرشكن ميگويند نماينده مجلس است و از قضا هم زن است اين را مي گويد! مي بيني كه چه ساده مي توان اندوهناك شد؟!
در شهري كه ايمان از در و ديوارش مي بارد! زني پول عمل فرزندش را ندارد كود كي از ناپدري اش شكنجه مي بيند مردي همسرش را كه تنهايي براي خريد رب به سر كوچه رفته به باد كتك ميگيرد كودكي برسر چهارراهها با فروش آدامس و گل بزرگي كردن را ياد ميگيرد! مردي دارد در بيمارستان در راه عقايدش از بين مي رود و 1001 چيز ديگر! اما محرم هايش پر از مرد مي مومن است! مردمي كه ديگ پر باري آماده مي كنند و مردمي ديگر كه از ماشين هاي آخرين مدل پياده مي شوند تا غذاي 2روزشان را تامين كنند و تو فقط مي تواني آه بكشي كه اين مردم با ايمان چطور چيزي در اطراف خود نمي بينند! شايد هم مي بينند اما خود را به كوچه ي علي چپ مي زنند! و زير لب زمزمه مي كنند مال خودم مال خودم مال بقيه هم مال خودم!
باور كن اگر همين شادي هاي كوچكي را كه براي خودمان به وجود مي آوريم نبود حتما تا به حال يا مرده بوديم يا دسته كم سكته كرده بوديم!
بگذريم! اگر بخواهم بازهم بگويم براي خودش يك كتاب مي شود! سرت را درد آوردم مي دانم! خواستم با تو درددلي كرده باشم! آخر اين روزها با هركه درد دل مي كنم مي گويد برو بابا بيكاري ها توام! تو كه اين را نمي گويي؟!مي گويي؟! اگر دوست داشتي برايم از سرزمين ناديده بنويس! مي خواهم بدانم آن طرف ها چه خبر است؟! آخر شنيده ام آن طرفها غمي نيست! خدا را چه ديدي شايد كوچ كردم و آمدم پيش تو اگر دلم رضا داد! روزهايت زيبا و زندگيت پر از شادي!


دوست ناديده تو
يك تابستان داغ
امضا محفوظ
نامه اي براي ...

می دانم كه تو نمی خوانيَش آخرين باري كه شنيدمت گفتى كه درگيرى , هم با خودت هم با ديگران........... دلم را لرزاندى كه فهميدم حق پرسيدنِ دليل را هم ندارم......... درست مثل هميشه........اين بار حتى اجازه از دور تماشا كردنت را هم ندادى...... ومن خيره در سكوت با عاشقانه هاي خودم بودم كه چرا تو به چشمِ جرم به آن ها نگاه مى كنى؟؟؟ فرق نمى كند اول نامه سلام باشد يا خداحاظى....... وقتى هيچ كدام برايت مهم نيست......... اما من مثل تو فكر نميكنم ........ مهم اين است كه دلم برايت لك زده است.... حتي براى نخواستن و شكستن و راندنت. تا هواى دوستت دارم ، درعاشقانه هايم مى وزد طعمِ چشمانِ تو همان عسلى است كه خوش طعم ترن حادثه هاى دنيا حسرتِ يك ثانيه تجربه كردنش را مى كشند........ عزيز، دارم ملوديت را با گيتار و چهره ات را با آب رنگ تمرين ميكنم......... مي خواهم بنوازمت... نقاشى ات كنم .... شعرم كه به دلت ننشست ...... بى خبر نباشى بعضي ها عجيب سرزنشم مى كنند.... فكر مى كنم كمي حسوديشان مى شود كه تو هرچه سنگ مى زنى من عاشق تر مى شوم......... آن ها هنوز نمى دانند كه همه ديوانگان را نمى شود با سنگ راند.... بعضى هايشان با سنگ ديوانگيشان چند برابر گل مى كند و مى شكفد و بزرگ مى شود.... بزرگ عين تو..عين اسمت......... بعضي ها خيال مى كنند تو مثل همه اى...... بگذار اين گونه زندگى كنند من خيالم راحت تر است. جزيره ى ناشناخته دوردست ترين روياهاى نرسيده ام، وقتى مى دانى كه دلى تا انتها در گرگ و ميشِ وسوسه ى داشتنت عينِ بادبادكى گره خورده به درخت گير است تو چرا درگيرى ؟؟؟؟؟؟؟ دخالت نيست....جسارت است..... شايد هم تمام اين بهانه ها محضِ خاطر اين است كه من لياقتت را ندارم ........... دير مى شد اگر حالا نمى نوشتم .... مى دانم اين روزها اصلاً روز تو نيست.... يعنى چشمانت اين را فرياد مى زنند،اما روز تو هم مى شود عزيزم....... يقين كن من عادت ندارم وقتى قيمتِ دلخوشى نجومى است بى جهت دلِ كسى راآن هم عزيزترينم را خوش كنم.
راهیست طولانی، نه یک شَبِه !!!

تاریخ تکامل حیات به ما نمی گوید که بشر دقیقا از چه زمانی هوشمند شد و توانست به وسیله تفکر، جهان پیرامونش را درک کند. اما آنگونه که مشخص است برای اینکه بتواند بر روی این کره خاکی زندگی کند و با محیط زیست خود بهترین تعامل را داشته باشد، سعی کرد برای خودش رفته رفته قوانینی ایجاد کند. مثلا هرگاه از قبیله همسایه به سویش حمله می شد، براساس قانون انتقام گرفتن، با یک حمله متقابل سعی می کرد عینا تلافی کند و هر آنچه که از دست داده را، از دشمنش نیز بستاند. اما هیچگاه مثل روزگارانی که دارای تمدن شد، قانونمند نبود. اگر از لحاظ تبارشناسی بخواهیم به دنبال ریشه قوانین بشری باشیم، اکثر آنها از احساسات نشات گرفته اند. آنگاه که احساس سرخوردگی نسبت به توانایی دیگران در انجام کاری، فرد را دچار شده است، در روزگاران توانایی اش، منجر به وضع دستورات و قوانینی علیه آن عمل شده و آنرا ممنوع یا حرام کرده است. و یا مثلا از دست دادن ها، باعث تحریک حس نفرت و انتقام جویی از قدرت برتری که عامل از دست دادن شده - چه دشمن و چه طبیعت - شده است. این حسِ انتقامجویی در دراز مدت ایجاد قانون قصاص کرده است. لذا ریشه وضع قوانین را در احساسات مختلف بشری می توان جویا شد. حال ما در این بحث با یکی از این قوانین به نام «قانون مجازات» و به طور دقیقتر با «قانون مجازات به روش اعدام» مواجه هستیم. در ابتدا باز هم باید ریشه این دسته از مجازات را جویا شد. جویا شدن ریشه اعدام در فرهنگ ها و ملل از حوصله این بحث خارج است، اما اینگونه مجازات ها در ایران بر می گردد به حدود 1400 سال پیش، زمانی که این مجازات همراه فرهنگ اسلامی وارد سرزمین ما شد. در آن زمان اعتقاد بر این بود که اگر مثلا سه نفر از این قبیله توسط قبیله دیگری کشته می شد، بدون اهمیت قاتل، متقابلا سه نفر می بایست از قبیله دیگر کشته می شد. این سنت از قبیله به خانواده کشیده شد و از آنجا، قانونی تقابلی شد بین قاتل و مقتول. می بایست با دیدی واقع گرایانه به مسائل نگریست. اگر ما امروزه شاهد اعدام مجرمین در جامعه هستیم، این موضوع تبلور تفکرات مردم جامعه نسبت به مجازات است. این قانون هرگز از خارج از جامعه برای ما نیامده که ما بخواهیم آنرا یک شبه خارج کنیم. این مسئله در اعتقادات زیر بنایی ما ریشه دوانیده است و نابود کردن ناگهانی این ریشه ها، نتیجه ای جز نابودی ناگهانی جامعهء سوار بر این زیر بناها در بر ندارد. ما با توسل به سازمان حقوق بشر نمی توانیم هیچ کاری را در این زمینه از پیش ببریم. و هیچ مقامی توانایی حل چنین مسئله ای را ندارد. این موضوع باید در کلِ جامعه، در همه مردم نهادینه شود و به عنوان یک اعتقاد درونی پذیرفته شود که اعدام عملی قبیح است. هرگاه ما در اساسنامه یک ملت قوانینی را می بینیم، باید بدانیم که اینها همگی از دل جامعه برخاسته است و در باور مردم ریشه داشته است. امروز می گوییم که «اعدام عملی غیر انسانی است»، اما این سخن امروز ماست. باید همه چیز را با شرایط زمانی بسنجیم. زمانی قربانی کردن انسانها جزء آداب و رسوم مذهبی بود و در دیدگاهِ افرادِ چنان جوامعی، مثل قربانی کردن گوسفند در دیدگاه ما بوده است؛ هرگز جنبه منفی و غیر اخلاقی نداشته است. پس ما نمی توانیم به طور قطعی بگوییم اعدام بد است یا خوب. عامل تعیین کننده بدی و خوبی را شرایط زمانی مشخص می کند. اما وقتی در جامعه ای کم کم احساس می شود که مردم اظهار نارضایتی می کنند و نمی توانند با این مسئله کنار بیایند و هر روزه می شنویم که مخالفت خود را به طُرُق مختلف اعلام می کنند، و نیز می بینیم در بین وبلاگنویسان این نارضایتی دیده می شود تا جاییکه گروهی تشکیل می شوند و این مسئله را یکی از مهمترین دغدغه هایشان می دانند تا جایی که با راه اندازی مسابقه ای سعی به اظهار این نارضایتی می کنند، می فهمیم که این روش مجازات کم کم در جامعه ما در حال طرد شدن از طرف مردم است. لذا شرایط جامعه از لحاظ فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اعتقادی در حال دگرگونی است! در چنین حالتی است که رفته رفته اعدام در یک جامعه تبدیل به اخلاقی مذموم می شود. یک روند باید به طور طبیعی و به تدریج صورت بگیرد تا نهادینه شود. بنابراین مردم هستند که تصمیم می گیرند چه قانونی وضع شود. نمایندگان خاستگاه مردمی دارند و حاصل تبلور تفکر مردمی هستند. هر انسانی به حکم متولد شدنش حق طبیعی حیات دارد. اگر بخواهیم دنبال راه چاره باشیم باید بدانیم چه چیزی است که باعث ایجاد فردی خلافکار می شود. این بحثی سنگین است و در این مقاله نمی گنجد اما باید اذعان داشت که شرایط محیطی و تربیتی - آموزشی از عوامل اساسی بزهکاری فرد است. اگر با درایتی خاص بتوانیم تمامی افراد را در جامعه ای سالم که هیچگونه مشکلی وجود ندارد (چه از لحاظ اقتصادی که عامل اصلی زیربنایی جوامع است)، با بهترین شیوه های پرورشی و تربیتی رشد دهیم، می توانیم به آن آرمان شهری که از عدالت در نظر داریم، نزدیک شویم. اینجاست که دیگر بزهکاری وجود ندارد، جه برسد به اعدام! پس می بایست اصلاحاتی زیربنایی انجام دهیم تا پایه های بعدی جامعه بر این پِی بنا شده، محکم و صاف بالا بیایند. اما آیا بنای چنین جامعه ای در جهان خارج عملی است؟ اگر چنین بود، می بایست این اتفاق 2500 سال پیش، پس از اینکه افلاطون کتاب جمهوری خود را نوشت، صورت پذیرد! متاسفانه آنقدر عوامل تاثیر گذارنده بر یک جامعه در هم پیچیدگی دارند که می توان به جرات گفت هرگز این اتفاق رخ نخواهد داد! پس باید بپذیریم که همیشه افرادی در جامعه خواهند بود که آنها را بزهکار بنامیم. مسلماَ وقتی با افرادی برخورد می کنیم که از لحاظ روانی دارای مشکلات هستند و مثلا دست به قاچاق اعضای کودکان، قاچاق زنان و فروختن آنها می زنند، تجاوز و قتل و آدمکشیهای وحشتناک می کنند، به نظر می آید که اعدام کمترین کاری است که می توان با آنها انجام داد. این واقعیتی است که باید آنرا پذیرفت. ولی باید با ذهنی باز برایش چاره اندیشی کرد: برای پیدا کردن الگوی مناسب برای مجازات می توانیم نگاهی عقب به تاریخ بیاندازیم. تاریخ دارای مثالهای جالبی برای مجازات است و ما در تمدن های گذشته، ملل و بومیان مختلف، روشهای انسانی و غیر انسانی زیادی را می توانیم بیابیم. اما متاسفانه نمی توانیم هیچیک از آنها را اتخاذ کنیم، چون ما در جهانی با شرایط متفاوت از همگی آنها زندگی می کنیم و قوانین آنها هر چه هم زیبا و انسانی باشد، عملی نخواهد بود. تا اینجای کار می توان اینگونه گفت که هیچ انسانی حق کشتن ندارد و باید پذیرفت که هیچ جامعه ای بدون بزهکار وجود نخواهد داشت و نیز نمی توان از راه کارهای گذشتگان بهره جست! پس باید الگویی جدید ایجاد کرد. اما در مورد مسئله ای به این پیچیدگی، به سختی می توان نظر قطعی داد و اگر نظری داده شود، باید بدانیم که این نظر در تابستان سال 1384 و زمانی که ایران در چنین وضعیتی بوده، از جانب من ابراز شده است. بنابراین این پیشنهاد نه بدرد دیروز، نه فردا، بلکه امروز می خورد (البته اگر بدرد محسوب شود!): با توجه به شرایط حاکم بر جهان و ایران، به نظر من بهترین روش مجازات در برابر بدترین جنایت ها، همان حبس ابدی است که در بعضی از کشورها صورت می گیرد. حال با کاهش بار جنایت، می توان برای حبس زمان قائل شد و آنرا هم به نسبت کاهش داد. و اما دلایل برای این نظر: 1. همانطور که در بالا ذکر شد، هر شخصی به حکم متولد شدنش حق حیات دارد و هیچ احدی در هیچ پایه و مقامی، حق گرفتن حیات دیگری را ندارد. زیرا هیچکس نسبت به خود فرد، در مورد وجودش، حق بیشتری و حتی برابر را هم ندارد. 2. همانطور که در بالا ذکر شد، شرایط و قوانین اجتماعی همیشه در حال دگرگونی است. مثلا اگر به وضع پوشش زنان و دختران امروز نسبت به سالهای اوایل انقلاب در ایران نظری بیاندازیم، این تغییر و دگرگونی را در جامعه خواهیم فهمید. پس شاید پس از گذشت سالها، فردی که به لحاظ تفکر یا عملی مستحق اعدام دانسته می شد، امروز از آن به دلیل همان تفکر و عمل تجلیل و قدر دانی شود! باید خاطرنشان کرد که قبل از انقلاب افراد زیادی را به دلیل اینکه فعالیت و گرایشات اسلامی داشتند، شکنجه، زندانی و اعدام می کردند اما پس از انقلاب همان افراد، قشر ارزشمند جامعه را تشکیل دادند! پس بدلیل شرایط حالِ حاضر نمی بایست افراد را از بین برد. 3. احتمال تغییر دیدگاه فرد نسبت به عملی که در سنین کمتر انجام داده، با افزایش سن وجود دارد. حتما تا به حال روایت افرادی را شنیده اید و یا در فیلمی دیده اید که در حبس اَبَد، آنقدر تغییر کرده اند که دوباره پس از سالهای بسیار به عنوان شهروند سالم آزاد شده اند. زیرا یک زندانی هرگاه که به میله های زندان نگاه می اندازد، فوراَ به یاد علت این گرفتاری می افتد و ناخودآگاه به تجزیه و تحلیل عملش می پردازد. پس با لحاظ این احتمال، بهتر آن است که فرد در حبس به سر برد. 4. اینگونه مجازات، مسلماَ تاثیر تنبیهی بیشتری نسبت به اعدامی خواهد داشت که به طور ناگهانی فرد را آزار می دهد و می کُشد. هم از لحاظ زمانی طولانی تر است و هم تاثیر عمیق تری می گذارد؛ مجرم را بیشتر متوجه آزادی از دست رفته اش می کند. پی نوشت: نتیجه گیری از بحث به عهده خواننده است. به امید اینکه بتوانیم اخلاقی زندگی کنیم، و جامعه ای اخلاقی را بنا نهیم. من این فعالیتِ در ضمینهء کاهش خشونت را ارج می نهم و به عنوان عضوی کوچک حمایت می کنم. ما می توانیم، اما همه با هم، با کمک یکدیگر و در کنار یکدیگر. "خودت اینو می دونی، یه دست صدا نداره..."
اعدام آری یا نه

هیچکس که نداند خودم می‌دانم که با مجازات اعدام در جامعه موافق نیستم به همین خاطر داشتم زور می‌زدم مقاله‌ای بنویسم تا بدون چون و چرا تمام جوایز مسابقه را درو کنم، اما با هر جمله‌ای که شروع می‌کردم حدس می‌زدم باختم حتمی است. عاقبت این جمله را نوشتم: من با اعدام مخالفم چون انسان نمی‌تواند به مقامی برسد که در مورد بود و نبود انسان دیگری تصمیم بگیرد. چنان از این جمله خوشم آمد که حیفم آمد آنرا برای شرکت در مسابقه بفرستم. دوباره شروع کردم به فکر کردن در همین فکر کردنها خواب رفتم. خواب دیدم در شهر عجیب غریبی هستم که زبان مردمش را نمی‌فهمیدم. مرا که می‌دیدند انگار نمی‌دیدند! کفرم در آمد داد زدم: چه مرگتان هست وبلاگنویس ندیده‌اید؟ از ده طرف ریختند و دستگیرم کردند و به جایی بردند. آنجا هر چه آنها می‌گفتند من متوجه نمی‌شدم و هر چه من می‌گفتم آنها متوجه نمی‌شدند، فهمیدم که دادگاه است. عاقبت مردی که رییسشان بود مشت محکمی روی میز کوبید. مشت چنان مشت بی برو برگردی بود که متوجه شدم اعدامی هستم! با داد و بی داد و جار و جنجال اعتراض کردم. ناگهان دری باز شد تمام دادگاه در مقابلش تعظیم کرد. مرد که لبخندی آشنا داشت جلوی من ایستاد و گفت: من تمدن هستم! حاکم این دیار. گفتم جناب تمدن برای یک داد زدن اعدام بی انصافی نیست؟ خندید و گفت: اعدام ما بیست و پنج سال زندان است، با معالجه با آموزش. پرسیدم: عامران و عاملین قتلها و نسل کشی ها چه؟ گفت: بعضی ها چند بیست و پنج سال می‌گیرند. بعد از اولین بیست و پنج سال دو سالی یکبار تقاضای سکونت در «قاتل آباد» را می‌کنند. وقتی شنید با تعجب «قاتل آباد» را تکرار کردم گفت: در هر شهر محله‌ای درست کرده‌ایم به نام قاتل آباد خانواده و آشنایان مجرمینی که به آنجا منتقل می‌شوند می‌توانند به آنها سر زده و با آنها زندگی کنند اما خود مجرمین تا آخر عمر حق تردد و مسافرت حتی به سایر محلات همان شهر را ندارند. هر چه جنایتشان بزرگتر باشد شغلهای پستتری به آنها سپرده می‌شود و افراد کمتری می‌توانند به ملاقات آنها برود. از ترس از خواب بیدار شدم.
دوگانهء مجازات ،اصلاح ؛ دوقطبی برغوتی-مَگی

طرح مسئله مجازات حداکثر؛ بحثی همپای مدرنیته است.همان قدر که لزوم تشکیل سندیکاهای کارگری و حفظ وصیانت حقوق اقشار جامعه در اروپای پیش از رنسانس بلاموضوع بود،صحبت از حفظ حق بنیادی حیات،حتی برای مجرمین،توسط حکومت دور از ذهن می نمود.با موج نویسندگان عصر روشنگری – ولتر،منتسکیو ،روسو ،کانت و...-انسان گرائی و کرامت انسانی پس ازافلاطون و ارسطو جانی دوباره گرفت.محصول این حیات دوباره،اقبال روشنفکری به مباحثی چون : لزوم وجود میثاق میان دولت-ملت، لزوم ارزش گذاری انسان به دلیل شخصیت انسانی اش -فارغ از متغیر های نژادی ،جنسیتی ،زبانی ،فرهنگی- و دههامورد دیگر بود.از میان این مباحث بود که تردید در کارا و اخلاقی بودن مجازات اعدام به عنوان سقف مجازات انسان های خاطی، راهی به میان افکار عمومی باز کرد.نیمهء دوم قرن نوزدهم زمان تولد یکی دیگر از تظاهرات مدرنیته بود:لغو مجازات اعدام در بسیاری از کشورها از اروپا تا امریکای لاتین و ایالات متحده.

گرچه تئوری موثربودن خشونت در تنبیه بدنی خاطی امروزه نقیض های فراوانی در علوم روان شناسی و جرم شناسی دارد، اما نباید فراموش کرد که علی رغم تصریح تمام کشورهای صنعتی و عمده دیگر کشورهای جهان بر غیر قانونی بودن هر مجازاتی که «بی رحمانه ،خشونت بار و غیر معمول باشد»(1)،هستند کشورهایی که هنوز بر اجرای «احکام آسمانیِ» شلاق، قطع عضو و در آوردن اعضاء اصرار می کنند.به زبان دیگر جهان بر سر این موضوع - منسوخ بودن استفاده از خشونت در مجازات متخلفین اجتماعی- به دو گروه سیاه و سفید تقسیم می شود.بسیاری از کشورهای اسلامی در گروه متمردین از پیمان منع شکنجه و الحاقیه هایش هستند.

مجازات اعدام اما داستان دیگری ست.در برخورد با مجازات اعدام ،کشورها طیفی را می سازند که از ایالات متحده با پیشرفته ترین سیستم قضایی و موافق اعدام ،تا عربستان سعودی دارای قانون مجازات اسلامی و موافق اعدام، تا اروپای متحد مخالف اعدام را در خود دارد.مناقشه بر انگیز ترین مجازات تاریخ بشری اعدام است.در شروع سال جاری میلادی بیش از هشتاد کشور مجازات اعدام را غیر قانونی می دانند،در بسیاری کشور ها جنبشی زیر پوستی در جریان است تا اعدام ها را متوقف کند و صدور حکم اعدام را منوط به شرایط ویژه کند.عده ای دیگر به قیمت تغییر قانون اساسی ، به جرگه ناسخین مجازات اعدام در آمده اند.نورسیدهء این جمع مکزیک است در آوریل سال جاری.

میان چهار کشور فعال در زمینه اجرای احکام اعدام(2) ،ایالات متحده وضعیتی به کل متفاوت دارد،ویتنام و چین سعی در سرکوب فساد گستردهء مالی با حربه اعدام دارند.اما در ایران وضعیت به گونه ای دیگر است : بر خلاف سه کشور دیگر که اعدامی ها ، به فرض مجرمیت، جرائمی منطبق بر تعریف مدرن «جرائم آسیب رسان به اجتماع» دارند (3)،در ایران« احمد باطبی» و« دکتر هاشم آغاجری» به جرائم خیالی ، محکوم به مرگ شدند.این جاست که حساسیت مسئله اعدام در ایران ،که در دوگانهء سنت و مدرنیته در رفت و آمد بوده است ، میان اقشار بالایی جامعه مورد توجه قرار می گیرد.در بعد حقوق مدنی ،بحث امروز جامعه ایران سبُعانه بودن مجازات اعدام نیست،محتمل بودن اش برای یکایک شهروندان ، به خصوص «دگر اندیشان»-به معنای کسانی که مشی سیاسی حاکمیت را قبول ندارند- به شکل هر روزه است.
در پی اعدام دونوجوان مشهدی ، شادی صدر وکیل دادگستری دستگاه قضایی ایران ، در یادداشتی ، به نکته ای اساسی اشاره کرد. خانم صدر آورده است :«...شاید تک تک ِ سربازان ِ کلانتری های ِ ایران روزانه با صدها مورد ِ منکراتی ِ مشابه روبرو باشند،که البته بسیاری از این موارد بدون هرگونه تشکیل پرونده ای رتق و فتق می شوند... ضمن آنکه ماهانه ده ها پروندهء قتل ِ عمددر دادگستری های ایران تشکیل می شود و در انتظار ِ اجازه ی ِ اعدام از دیوان ِ عالی کشور ،خاک خورده و گاه هرگز به اجرا در نمی آیند....».کدخدامنشی ِ پلیس قضایی ایران ،آحاد جامعه را از درک این نکته که چه قدرت ِ بالقوه مخربی را برای نابودی حق مسلم ِ زیستن ، به دست حاکمیت سپرده اند ، غافل کرده است. از گفتهء خانم صدر می شود حدس زد که در صورت قطعیت مجازات اعدام برای همهء مجرمین – بنا به تعریف قانون مجازات اسلامی – ایران رکورد اعدام سالیانه را از چین می ربود.

با این حال ،به نظر می رسد که «مجازات اعدام» هنوز تنها در حلقهء بستهء روشنفکری و این روزها در وبلاگستان فارسی بحثی داغ محسوب می شود.با اعدام« بیجه» قاتل بیست کودک و معترف به تجاوز جنسی به آنها در شهر وقوع جنایات ،جعیت چند ده هزار نفری گرد آمده بودند و از هیاهویشان تنها چیزی که استنباط نمی شد مخالفت با مجازات اعدام بود.(4)

مطالبات انباشتهء اجتماعی اقشار مختلف جامعه ظاهراً جایی برای بحث های بشر دوستانه مثل مجازات اعدام در افکار عمومی ایران نمی گذارد: به دلایلی؛ روزنامه ها مقاله ای در مخالفت با حکم اعدام چاپ نمی کنند،رادیو تلویزیون دولتی ایران وجود چنین بحثی را انکار می کند و بر «آسمانی»بودن ِ حکم اعدام پافشاری می کند.مردم کوچه و خیابان ، برای کسب امنیت نسبی ،ظاهراً حاضرند جان عده ای از شهروندان را فدا کنند.برای مخالفین اعدام احتمالاً خوشایند نخواهد بود که نظر دکتر زیمرینگ استاد دانشگاه برکلی را بدانند:«چین و دول اسلامی آسیا و خاورمیانه ،محتملاً اعدام ها را ادامه خواهند داد.»(5) «هدف محدود ،مقاومت نامحدود»(6) ،شاید عملی ترین راهبرد برای مخالفان اعدام است که در اکثر کشورهایی که امروز مجازات اعدام را لغو کرده اند در پیش گرفته شد: اعتراض به خشونت بار و بی رحمانه بودن ظاهر اعدام ها و تلاش برای برای انتقال اعدام ها از میادین و ملاء عام به پشت درهای بسته زندان، وشاید تلاش برای بهداشتی کردن اعدام ها- تبدیل از سنگسار به اتاق گاز و یا« تزریق های مرگ»(7)-و نهایتاً درخواست اختصاص مجازات اعدام به جرائم خاص.انجام همین ها هم چندان آسان نمی نماید.مطابق عرف ، برای سنجش آمادگی افکار عمومی به پذیرش یک تحول اجتماعی ، از پیمایش های میدانی استفاده می شود ، کاری که انجام اش بر روی مسئله حساس دیگری در افکار عمومی - نگاه مردم ایران به ایالات متحده - برای موسسه تحقیقاتی« آینده» لغو مجوز فعالیت و برای صاحبان اش محکومیت های سنگین به بار آورد.
همهء اینها اما، نمی تواند نافی آرمان لغو مجازات اعدام برای تحول خواهان ایرانی باشد.تجربهء متجاوز از هشتاد کشور لغو کنندهء مجازات اعدام ، حساسیت رسانه های بین المللی بر مسئله اعدام و از همه مهم تر نکات مثبت در لغو مجازات اعدام که قابلیت جذب افکار عمومی را دارد،سوخت موتور فکری همیشه روشن اما نحیف مدرنیتهء ایرانی ست.
برای موافقین مجازات اعدام ذکر دو مثال شاید خالی از فایده نباشد : «عبدالله برغوتی» مرد شمارهء دو«حَمَس» ؛جنبش مسلحانهء فلسطینی ، پس از دستگیری توسط ارتش اسرائیل ، به دادگاه سپرده شد . او به خاطر محوریت یک رشته بمب گذاری در مناطق اسرائیلی که منجر به قتل 67 نفر و زخمی شدن بیش از 500 نفر شد ، به 67 بار حبس ابد محکوم شد.در دیدار آخری(8) که خبرنگار «بی بی سی»در سال 2004 در سلول انفرادی امنیتی اش با وی داشت ، «برغوتی» هنوز معتقد بود که کار او جرم نبوده ،آشکارا از حملات تروریستی سال های بعد از دستگیری اش حمایت می کرد و اصرار داشت که روزی آزاد خواهد شد.
در جایی دیگر دنیا ، سال ها قبل ، در اوج «آشفتگی»های ایرلندی (9)، هتل« گراند» در «برایتون» ،محل برگزاری کنفرانس حزب محافظه کار بریتانیا ،هدف بمب گذاری قرار گرفت که باعث مضروب شدن دبیر کل حزب و وزیر وقت صنعت و بازرگانی و همسر وی شد.در کل ، بمب گذاری پنج کشته و سی زخمی به جای گذاشت.اسکاتلند یارد ،«پاتریک مَگی» ، یک محکوم قبلی ایرلندی را که جوانی پر شر و شور و یک هرج و مرج طلب بود را در پی تعقیب و گریزی طولانی دستگیرکرد.او به خاطر محوریت اش در بخش بمب گذاری های ارتش آزادی بخش ایرلند و عاملیت انفجار «برایتون» ،به سی و پنج سال زندان محکوم شد. وقتی بر اساس توافق «جمعهء پیش ازعید پاک» این جوان «بی رحم ِ» پیشین ،در حالیکه تنها چهارده سال مدت محکومیت را گذرانده بود،از زندان «بلفاست» آزاد شد ، با یک امریکایی ازدواج کرده بود و تز دکترای خود را به پابان برده بود. او حالا« دکتر مَگی» بود که با بازماندگان حادثه و خانواده قربانیان دیدار می کرد.گرچه او در ابتدای آزادی گفت به آنچه انجام داده پایبند است ،اما در این دیدار ، او بابت از دست رفتن جان انسان ها عمیقاً ابراز تاسف کرد.او پروژه ای دارد که تلاش می کند روبرو شدن عاملین و قربانیان و بازماندگان شان را تسهیل کند ،تا گذشته را فراموش کنند.(10)
موافقین اعدام ، با فرض اینکه از هر صد محکوم به اعدام تنها یکی «دکتر مَگی» باشد و دیگران «برغوتی» ،اعدام هر صد نفر را صواب می دانند؟این پرسشی ست که پاسخ اش شاید گامی به جلو در این زمینهء بحث انگیز باشد.


پانوشت:
1.برگرفته ازمتن ِ اصل هشتم قانون اساسی ایالات متحده امریکا
2.به موجب گزارش «عفو بین الملل» در سال 2003 ،چین ، ایالات متحده ، ایران و ویتنام بیشترین تعداد اعدام ها را داشته اند.
3.اغلب اعدامی های ایالات متحده ،قاتلین زنجیره ای اند.اعدامی های چین رشوه خوارانی اخلال گر سیستم مالیاتی،شریان حیاتی نوسازی دولت اند.ویتنامی ها از ستیزه جویان مسلح تا قاچاق چیان عمده را در لیست اعدامی های خود دارند.
4.مقایسه کنید با پرونده متجاوز و آزار دهندهء جنسی ِ کودکان؛«دوترو» که علی رغم هولناک بودن جرائم اش، هیچ بحثی برای لزوم احیاء مجازات اعدام بر نیانگیخت.
5.نگاه کنید به اصل مقاله و ترجمه نگارنده از مقاله
6.نگاه کنید به نوشتار حسین باستانی در «روز آن لاین»
7.تزریق مواد مرگ آور سریع الاثر
8.نگاه کنید به برنامه «این دنیا»ی بی بی سی
9.نا آرامی های شبه جزیرهء بریتانیا که به «اغتشاشات ایرلندی» هم معروف شد.
10.نگاه کنید به رسالهء مَگی «افسانهء آشفتگی های ایرلند»

پیوند ها:
2.http://www.amnesty.org/
4. http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/europe/3637987.stm
5.http://Encarta.msn.com/encyclopedia_761570630/Capital_Punishment.html
6.http://roozonline.com/02article/008741.shtml
8. http://news.bbc.co.uk/1/hi/programmes/this_world/4257823.stm
9.http://en.wikipedia.org/wiki/The_Troubles
.10 http://cain.ulst.ac.uk/bibdbs/magee01/
نامه ای به خانواده ام ...

داره تو ذهنش همه اون چیزایی که میخواد بنویسه برای خونواده اش رو مرتب میکنه . خوب بهتره از لحظه قبل از تصادف شروع کنه . آره چون قبلش رو که خودشون میدونن. میدونن که با دوستش و چند نفر دیگه رفته بوده برای دیدن خوابگاهش تو شهرستان . میدونن که قرار بوده ساعت 3 و نیم راه بیوفتن و 8 شب برسن .
مادرم ... پدرم ... خواهرکم ...
سلام . دارم از اینجا براتون نامه مینویسم . راحتم و زلال . نه نگران نباشید . همه چیز رو به راهه . فقط نگران دلتنگیهای شمام . بذارین براتون بگم چی شد. میدونم که میخواین از زبونم بشنوین اما ...مینی بوس که راه افتاد با مریم شروع کردیم از شرایط خوابگاه و اتاقاش و اینا حرف زدن ...هنوز یه ساعتی نگذشته بود که دیدیم مینی بوس با شدت از مسیر خودش منحرف شد .با یه صدای وحشتناک وایستاد. همه جیغ کشیدیم و بعدشم سکوت . بلند شدم دیدم که مریم کنار دستمه و سر و کله اش خون خالیه . اومدم جیغ بزنم که چشمم به خودم افتاد . سرم بین سقف مینی بوس و صندلی مونده بود . پس من الان کی هستم ؟پس اونی که اونجاس کیه؟ ... به بیرون مینی بوس نگاهی انداختم . وای چی میدیدم . مینی بوس برای سبقت گرفتن از یه تراکتور همینجوری اومده بود تو خط مقابل که رفته بود زیر اون کامیونه . صدای ناله الهه رو شنیدم . رفتم بالای سرش . خدایا زنده بود . هی هوار زدم . هی داد کشیدم . کسی نشنید . هی آدما جمع میشدن و همشونم دودستی تو سرشون میزدن . هلی کوپتر رسید . اونایی که زنده بودن رو بردن و ماها رو با احتیاط از لای تکه های آهن و صندلیا بیرون کشیدن و آوردن بهشت زهرا . وای اونور شیشه چه خبر بود . ای داد . 2-3 نفر رو که میشستن پرده ها رو کشیدن .آخه طفلکیا بدجوری آش و لاش بودن . نوبت من که شد چشمم دنبال شماها بود. همش میخواستم بگم که غصه نخورین. به خدا خوبم ... راحتم ... آزادم ... زلالم . اما مادرم شما رو که دیدم چه حالی شدم . خواهرکم چرا اینقدر خودت رو زدی. من که داشتم باهاتون حرف میزدم . صدام رو نگین که نشنیدین . بعدشم که بستنم تو اون کفن سفید و آوردنم بیرون . نماز رو که خوندین و اومدین کنارم دیدم که بابا ماته. دیدم که مامانم پیر شد . دیدم که زمانه سنگ شد. زمانه قول بده هوای مامان و بابا رو داشته باشی . من خواهر یزرگتم حرفامو گوش کن . با آمبولانس که بردینم تو حیاط خونمون همه خونه رو خوب نگاه کردم . اتاقم رو ... گلدون کوچولوی یاسم رو ... عکس دسته جمعی اون سفر شمالمون رو ... میشنیدم که چی کار میکردین . خاله جون و راحله ... عموها ی مهربونم ...همه و همه ... بسه ... ببینین ایناهاشم ... خوبم ...زلالم ...شیش تا ماشین گل زدین .... اون خنچه عقد من بود؟ اینا رو کی درست کرده بود؟ سرم نقل پاشیدن . سه تا ماشین گل زده از جلو و سه تا ماشین پشت آمبولانس ... لی لی لی لی کردین ..بردینم به زادگاه بابا ... اونجایی که هر پنجشنبه جمعه با هم میرفتیم ... تو قبر که گذاشتینم چشمم به بابا افتاد ...داد زدم بابا جونم منو نگاه کن ... چرا به خاک ماتت برده ؟ من اینجام کنارت من دنیای توام ... یادته میگفتی تو و خواهر و مادرت همه چیز منین ... پس چرا حالا دنیات رو نمیبینی ؟ چرا با خودت اینجور میکنی ؟ تو باید برای زمانه سالم بمونی و مثل همیشه بابای خوبش باشی ... اومدین تا برای آخرین بار دنیاتون رو ببینین ... مادرم از حال رفتی... خواهرم تشنج کردی... پدرم مات زدی ... از دیروز که رفتین و همش اسم منو صدا میکنین تو این فکر بودم که خبر سلامتیم رو بهتون بدم . بگم که سالمم و راحت . بگم که نگران من نباشین . من زلالم ...
نامه ای به ویروس بلستر

ای ویروس بیچاره ی بلستر سلام! سلامی به گستردگی اینترنت وبه تلخی هنگامی که توشمارش معکوس دادی.سلامی به سرعت تو به هنگام پاک کردن فایل های اجرایی کامپیوتر من و در آخر سلامی به غمناکی پریدن ویندوز من!آری با تو سخن می گویم با تو که حتی در جواب فریاد اف یک ویندوز من فقط خندیدی! با تو که وقتی اکسپلورر مرا بستی فقط یک کلام گفتی شات دان .با تو که حتی مک آفی دوهزار و چهار هم گفت :ای کنت دیلیت دیس ویروس! آری با تو سخن می گویم.آن شب تو باز هم آمدی باز هم خندیدی و باز هم شمردی60 59 58,.....و ناگاه صدای ری استارت کامپیوتر و ریختن یک دفعه ی قلب من! کاش شمارش معکوس تو شمارشی به سوی آپ تو دیت بود نه شمارشی به سوی شات دان . ای کاش بودنت دلیل داشت ونابودی برای تو یک سرنوشت نبود.آن شب وقتی آنتی ویروس تو را فعال کردم فقط صدای اف یک تو بود که به گوش می رسید و صدای قهقهه ی ویندوز من! و زمزمه ی احساس من که آرام گفت : بیچاره! تو مردی اما حتی کسی برای تو گریه نکرد هیچ کس جرات گفتن بلند مظلومیت تو را نداشت جز یک زمزمه ی کوتاه احساس من.آن شب وقتی کم کم از نظر اکسپلورر من محو شدی صدایت را شنیدم که گریه کردی درست مثل متولد شدنت آرام وبی صدا...! آن شب که اینترنت دستها ی سوزانش را بر گردن ویندوز من انداخت آن شب که تو در کامپیوتر من متولد شدی آری همان شب بود صدای گریه ی نوزادی مجازی به هنگام متولد شدن از درون وب سایتی ناشناخته. تو گریه کردی اما کسی جز مادرت از تولد تو خوشحال نشد ! ای کاش حداقل مادرت تو را در آغوش می گرفت تا تنهایی بی صدای تورا با بودنش برایت جبران کند.اما حیف ...حیف که مادر تو یک به ظاهر انسان شیطان بود . مادر تو مادر نبود مادرت دشمن بود.اما نگران نباش مادر تو تنها مادری نبود که با سنگدلی مرگ کودکانش را می نگریست شاید او جزء میلیون ها مادر امروز بود.او یک مادر نادان بود که هیچ چیز را ندانست ندانست که گریه ی یک نوزاد حتی یک نوزاد مجازی خود آینده ی یک دنیا ی مجازی است.ندانست که دنیا در گرو یک نوزاد مجازی پاک است.ندانست که تو خود یک دریای پاکی! پس چرا سیاهی ها را در تو ریخت؟! چرا تو را بدین گونه برنامه نویسی کرد کاش برنامه نویس تو به هنگام تولدت آینده ات را می نگریست و او... کاش راهنمای راه بی راهه ی تو نبود اما او راهنمای بدبختی تو بود.آری با تو سخن می گویم ای بلستر ای بلستر قربانی شده. با تو در این روز سخن می گویم. در امروز قرن 21 قرن تکنولوژی اطلاعات و قرن فدا شدن برای progress.نه تو تنها قربانی شده ی این برنامه نویسی نیستی! باری همه چیز برای فرشته ی زیبای progress فدا شد. فرشته ای که شیطان از آب درآمد. ای بلستر ای بلستر فدا شده من در این قرن به غیر از گریه ی بی صدای فدا شدن تو گریه های بی صدای دیگری هم شنیدم. شنیدم آن روز که عشق گفت :بدرود تا قلبی پاک و آن هنگام بود که مرد. شنیدم آن روز که محبت و ایثار دست در دست هم دادند و شاهد آن روز بودم که چمدان بستند و آرام از جاده ی مهربانی گذشتند و هیچ کس هم به بدر قه شان نیامد . من دیدم دیدم آن روز را دیدم غربت عشق و محبت و ایثار و فداکاری را...و دیدم غالب شدن بد بختی در نگاه پیشرفت را. من همه چیز را دیدم .دیدم که پیشرفت با شمشیر تکنولوژی و با زهر ماشینی شدن به جنگ انسانیت رفت و دیدم آن وقت را که خون ریخته شده ی انسانیت زیر تانک افسردگی له شدو فقط آن وقت نفیر انسانیت بود که در میان طوفان در یای بی ارزش شدن غرق شد.همه چیز از بین رفت و در عوض تو متولد شدی .تویی که می توانستی همراه عشق باشی وچراغ راه زیبای به اوج رسیدن.تو بودی که می توانستی مجازیت را همراه با واقعیت با فرشته ی progress همراه کنی ! آری تو بودی و تو بودی وتو بودی...ای بدبخت بلستر من تو آن قدر بد بخت بودی که به دست برادر مجازی درستکارت یعنی آنتی ویروس کشته شدی اما باز هم نگران نباش امروز دنیای کشتن است . فرقی هم نمی کند که برادر باشی یا خواهر غریبه باشی یا آشنا فقط برپا کردن آتش پولدارشدن مهم است و سوخت آن هم امثال توست.باری دنیا در خطر وزیدن یک باد و سوخته شدن همه چیز در عین هیچ چیز است.دنیا در خطر است چون هیچ آتش نشان و هیچ آب و هیچ کپسول خاموش کننده ای توان خاموش کردن حتی یک تکه ی کوچک از این آتش را ندارد چون آتش در قلب انسان هاست باری دنیا در خطر است دنیا در خطر است ... بشتابید بشتابید بودن انسان در خطر است ای انسان تو نیز بشتاب که قلب ها در حال مجازی شدن است !!!!!!!!!!!!!!!!
و چرا لبخند نه

به یاد خداوند بخشنده مهربان


آری، ای بسا آسیب رسان که از آسیب‌دیده ستم کشیده‌است،/ و ای بسا بیشتر که محکومان بار گناه بی‌گناهان و آسودگان را به گردن گرفته‌اند/... چیست کیفر شما از برای آن کس که تنی را می‌کشد، اما روح او را دیگران کشته‌اند؟ جبران خلیل جبران


خوش باورانه خیال می‌کردم، نسل نو، اندیشه‌های نویی دارد. خیال می‌کردم، خستگی از آنچه بر پدران و مادرانمان رفته، چشمهامان را باز می‌کند و آزادمان می‌کند از آنچه دیگران در بندش بوده‌اند. اما وقتی در جمعی می‌شنوم دختر بیست و دو ساله‌ای که چندان هم مذهبی نیست، با اطمینان می‌گوید باید دست دزدان را قطع کرد و برایم از عربستان مثال می‌آورد، چشمهایم گشاد می‌شوند. باور نمی‌کنم که چنین بی‌رحمانه حرف بزند. نفرت از کلماتش می‌بارد.

راستش من در علوم جامعه‌شناسی یا حقوق و فقه سررشته‌ای ندارم. اما به درک خودم، به تجربیات هرچند اندکم، به آنچه دیده‌ام و هر روز می‌بینم، استناد می‌کنم و می‌گویم که با اعدام مخالفم. و نه با اعدام، که با هر صدمه‌ای که به جسم و روح انسانی دیگر وارد شود، به هر دلیل و به هر بهانه‌ای.

معتقدم که اشتباه را با اشتباهی پاسخ دادن، کار عاقلان نیست. که تفاوتی نیست بین خشمی که کشتن انسانی را سبب شده و خشمی که با حق توجیهش می‌کنند و با انتقام، آرامَش.

من نمی‌دانم که چطور می‌توان به راحتی درباره‌ی حق حیات کسی حکم داد. چه طور می‌توان اطمینان داشت که آنکه جرمی مرتکب شده، مستحق چنین مجازاتی ‌است. نمی‌دانم که چطور یک قاضی می‌تواند با آسودگی حکم مرگ کسی را صادر کند و یک لحظه، یک لحظه هم تردید نکند.

و چه طور نمی‌بیند که برای بسیاری از شاکیان مجرم، دیدن مرگش راهی است برای ارضای تنفری که به دل گرفته‌اند و این میان، توجیه تنبه جامعه، تنها نقابی خوش آب و رنگ برای این انتقام کور است.

بگذریم از اینکه مجازات اعدام برای جرایمی مثل زنا و ارتداد ( به راستی جرم است؟ )، چنین توجیهی هم ندارد.

و بگذریم از اینکه در مواردی که قتل بدون نقشه‌ی قبلی بوده، مجازات اعدام کارکرد پیشگیرانه هم ندارد. کسی که از روی خشم و بدون اراده دیگری را می‌کشد، در لحظه به مجازات فکر می‌کند؟

دیدن نتیجه‌ی این برخورد بی‌رحمانه با جرائم در جامعه‌ی امروز کار دشواری نیست. مراسم بردار کردن قاتلین زنجیره‌ای، جز به راه انداختن یک شوی زنده میان مردمی که برای تماشا، تنقلات همراه می‌برند، چه سودی داشته‌است؟ و آیا اعدام خفاش‌ها و کفتارها و حنایی‌ها و بیجه‌ها، میزان ارتکاب به این جرایم را در جامعه کم کرده‌است؟ اصلا تنبه و آگاهی از عاقبت چنین جنایتی، در ازدحام آن آدمها، در مردمی که هر روز تیترهایی را که از فرط تکرار و بی‌اهمیتی کوچکتر شده‌اند، در روزنامه‌ها می‌خوانند، معنایی دارد؟

و یا آیا بدون ریشه‌یابی ناهنجاری‌هایی مانند فقر فرهنگی و اقتصادی، حاشیه نشینی، مشکلات روانی و بسیاری دیگر، مجازات تنها حربه‌ای برای خاموش کردن آتش خشم جامعه نیست؟

مجازاتهایی مثل حبس‌های طولانی مدت و یا ابد، خود می‌توانند بدترین مجازاتها باشند. که مرگ دردی و ترسی آنی دارد و دور بودن چندین ساله از آسمان و زمین و باران و آفتاب، از آزادی و از زندگی، دردی و حسرتی و ندامتی‌ست همیشگی.

دینداران، برای فرار از پاسخ به چنین پرسشی، به آیه‌ای از قرآن متوسل می‌شوند که صریحا از قصاص سخن گفته " و برای شما در قصاص، حیات و زندگی‌ست، ای صاحبان خرد! شاید شما تقوا پیشه‌کنید."* و من نمی‌دانم که آیا آیه‌ی پیش از آن را نخوانده‌اند که " ... پس اگر کسی از سوی برادر دینی خود، چیزی به او بخشیده‌شود، ( و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند و قاتل نیز به نیکی دیه را بپردازد. این تخفیف و رحمتی‌ست از ناحیه‌ی پروردگار شما. و کسی که بعد از آن، تجاوز کند، عذاب دردناکی‌خواهد داشت."**؟

و چرا آن چه سخت گیرانه‌تر است قانون شده و آن چه از رحمت خداوند حکایت دارد، تنها پیشنهادی شده که قاضی پس از حکم به شاکیان می‌دهد؟

و آیا اگر بر اساس علم قرآنی که در ابتدا گفتم از آن سردرنمی‌آورم، قصاص قانون است و بخشش تنها یک پیشنهاد، نباید به تفاوت انسان چهارده قرن پیش و انسان امروز اندیشید؟ و تفاوت جوامع کوچک حداکثر صد خانوار آن زمان و جامعه‌ی چندین میلیونی در حال گسترش اکنون؟

و برای خدا، آیا حتی اگر تمام این سخنان بی‌پایه‌اند، نباید به رحمت و بخشش اندیشید که برای زخم خوردگان- چرا که می‌پندارم مجرمان حقیقی‌ترین زخم خوردگانند- تنها راه نجات و رستگاری‌ست؟

کاش روزی برسد که اندیشه‌ی قانونگذار قانونی که بر اساسش کنار هم زندگی‌ می‌کنیم، از اندیشه‌ی آن دختر 22 ساله فراتر رود. کاش روزی برسد که قانون‌گذار پدری مهربان باشد که دست فرزند را در مواقع خطر به آرامی می‌فشرد و چنانچه کج رفت، اخمی می‌کند و سرزنش و تنبیهی، از سر دلسوزی، و در نهایت، لبخندی.

* و ** سوره بقره آیات 178 و 179
آیا با اجرای حکم اعدام در جامعه موافقید؟

اعدام زمینه ها

الف) تولد اعدام!

ازآن زمان که درهر اجتماعی قدرت گروهی به رسمیت شناخته شد!...و به قولی حکومت ها شکل گرفتند اعدام به صورت مجازاتی که بواسطه ی حکومت ها معتبر شناخته شده بود در مورد یاغیان اعمال شد. وبا ظهور ادیان و رسوخ احکام الهی میان مردم رنگ و بویی دینی گرفت!...

ب)چه عواملی حیات اعدام را تداوم بخشیده اند؟

شاید عواملی را که سبب تداوم حیات اعدام به عنوان یک مجازات اجتناب نا پذیردر اذهان شده اند را نشود به سادگی از هم تفکیک کرد ، اما به طور کلی

می توان به موارد زیر به عنوان عوامل تداوم حیات این پدیده اشاره کرد :

1. اعدام هم همانند بسیاری از سنت های کهن که فلسفه انجامشان در میان سالیان درازی که چشم بسته تکرار شده اند گم شده است ...تنها در اذهان به اعتبارعمر چندین هزار ساله اش رویکردی اجتناب ناپذیر و واجب الاجراست!...و جالب اینجاست که این اعتبار منسوب به عمریست که درازیش را مدیون همین استدلال سطحیست!



2.گذشته از قدمت این پدیده که به آن اعتباری پوشالی می بخشد گفتیم که ازیک زمانی به بعد اعدام تحت لوای پدیده ی قدرتمندی به نام مذهب قرار گرفت ،...همانطور که سده ها گذشته است و بشر جرئت ورود به مرزاحکام و مبانی الهی را نداشته است... این پدیده هم به عنوان یک حکم الهی از تیررس نقد و تفکر بشری به دور نگه داشته شده است!...چندان که به نظر میرسد نقد و حلاجی احکام الهی مثل این به مثابه در افتادن با خداست!!!!....وهمین راه را بر نقد و بررسی وحذف احتمالی آن بسته است!در حالیکه می بینیم در مباحث مادی که برای ورود بشر به آنها هیچ محدودیتی نیست چگونه ذهن بشر آنها رابررسی و تشریح می کند و بی هیچ ملاحظه ای روش کار آمد تر را جایگزین روش قدیمی تر می کند!



3.وجوداحساسی غریزی تحت عنوان«انتقامجویی»و «ترس از یاغی»....که بازحیات قدرتمند این احساس هم به پیشینه ی حماسی اش برمی گردد!...همواره در بسیاری از آثار احساسی،از داستانهای اسطوره ای قدیم گرفته تا فیلم های پرزرقو برق امروزی شاهد بوده ایم که حس انتقامجویی بارنگو بویی اسطوره ای و قهرمانی نمایش داده شده است!..و این خود در عین حال که منعکس کننده وجود این حس در مردم است تقویت کننده ی آن درذهن آنهانیزهست!...ودر هر حال تحکیم بخش یک حس منفی و مخرب است! حس انتقام جویی موضوعیست که بواسطه ی غلیظ بودن عنصر احساس در آن همیشه برای انسان ها جذاب ودستمایه ی خوبی برای هنرمندان بی تعهد و ناآگاه بوده است و همین مسئله سبب تداوم حضور وتعمیق آن در اذهان با انواعو اقسام ابزار های هنری و روایی تا این زمان شده است!

4.نوعی روح خفته ی خشونت طلبی که در ایرانی ها به واسطه ی تجربه مکرر جنگ های فراوان داخلی و خارجی شکل گرفته است!...این احساس در مواقع معمول در چنبره ی خویش است اما به محض آنکه موقعیتش پیش بیاید چون افعی خشمگین سربر میاوردو تمام قوای عقل مدار و صلح طلب ایرانی رادر حلقه تنگ خویش می فشاردو...اعدامو سنگسار واعمالی هزار پله خشونت آمیز تر از آن رادر نظرش موجه و معقول جلوه می دهد.

ج)اما اکنون زمان دیگری برای بشریت است...

شاید این گله و شکایت بسیاریست که می گویند تحول شگرف علوم معنوی چون فلسفه در قرن اخیر سبب تجاوز بی سابقه ی بشر به حریم ادیان و مرز های الهی شده است!...اما چراباید تنها ره آورد این پیشروی جسورانه بیرنگ شدن و بی اثر شدن عنصر معنویت در جوامع باشد؟...چرا نباید از این موقعیت پیش آمده برای نقد و حلاجی احکام کهن الهی و اصلاح و تطبیق آنها با شرایط کنونی استفاده کرد؟...



د)اکنون زمان نقد بی واهمه ی اعدام به عنوان یک میراث کهن و یک حکم الهیست !

در این مورد آنچه ما را به سمت بررسی وکنکاش این پدیده میکشاند وجود نوعی نقص و نا کارآمدی دراعدام است!...وقت آن رسیده که از خود بپر سیم چرادراین همه سال که اعدام اجرا می شود هیچ نقش مفید و موثری در متوقف کردن جرم و جنایت نداشته است؟هنگامی که سوابق جوامع را بررسی میکنیم در می یابیم که میزان جرمو جنایت تابع نابسامانی های اجتماع بوده و شدت و کاهش آن هماهنگ با فراز و فرود این نابسامانی ها در تغییر بوده است!... پس بدیهیست که برای کنترل جرم و جنایت باید نابسامانی ها را کنترل کرد!...حالا می توانید بگویید عمل اعدام چه نقش موثری می تواند در زمینه ی کنترل نابسامانی های اجتماعی ایفا کند؟؟؟

....شاید بهترین دلیلی هم که ما را منطقا مجاب به کنار گذاشتن اعدام می کند همین بی اثری و ناتوانی آن در برآوردن فلسفه ی انجامش باشد...اما اعدام گذشته از بی فایده بودنش اثرات منفی و مخرب متعددی هم دارد.که تعدادی از آنها بدین شرحند:

1. مهم ترین اثر منفی اعدام جلوگیری از اندیشیدن به راهکاری اساسی برای از بین بردن زمینه های جرم است!..و به قول معروف این عمل پاک کردن صورت مسئله است!...

2.نقص های فراوان موجود در قوانین مربوط به اعدام که سبب نا عادلانه بودن حکم اعدام می شوند!واین با حساسیت موضوع جان بشر عمیقا محل بحث و بررسی دارد!...از جمله این نقص ها سطحی بودن قوانین است که هرگز درعمق مسائل ودر پی انگیزه ی جرم و شرایط ارتکاب آن نمی رود!...احکام را در نهایت یک نفربا احساسات شخصی صادر میکند و هیچ هیئت منصفه ای برای کم کردن احتمال بیعدالتی وجود ندارد!...تبعیض های فاحشی که در زمینه محکومیت ها وجود دارد !...و در نهایت امکان اشتباه!...به طوریکه در ایالا ت متحده که وکلا قدرت قابل توجهی دارند و هیئت منصفه نیز موجود است حدود چهارصد مورد اعدام اشتباه صورت گرفته است که مسلمادیگر امکان جبران آن وجود ندارد!

3.حتی منصفانه ترین نوع اعدام هم یک پیروزی برای جبهه ی خشونت طلبیست!و به مردم اعمال خشونت را می آموزدو این تفکر در مردم شکل میگیرد که هرگاه فردی را مستحق مرگ دانستتندمی توانند خودشخصا وارد عمل شوند(چیزی که در بسیاری از جنایات موسوم به قتلهای ناموسی شاهد آن هستیم).

4.آموختن حق حیات به معنای نسبی و نه مطلق آن که این هم بیانی از مورد قبلیست!



ه) حال که با دلیل به بی اثر و حتی مضر بودن اعدام رسیدیم باید ببینیم در اجتماعمان اولویت حذف اعدام با چه گروه از محکومان است؟



در کشور ما محکومان به اعدام تشکیل یک طیف گسسته را میدهند که هرچه به جرائم جنایی نزدیک میشویم فاصله خطوط کمتر و قضاوت راجع به اینکه آیا محکوم مستحق اشد مجازات هست یا نه سخت تر می شود!...اما در آغاز طیف که به نظر من با محکومین سیاسی آغاز می شود رای بر بیگناهی آنان بسیار آسان تر است!...به روایت تاریخ اولین اعدام ها هم اعدامهای سیاسی بوده اند که شامل اعدام برده های یاغی میشده اند و برده داران از ترس به خطر افتادن منافع خود آنها را اعدام میکرده اند!...جالب است که این اعدام ها هنوز هم با استدلالی مشابه صورت میگیرند!...پس محکومان سیاسی در تمام دنیاو نه فقط در ایران در اولویت رهایی از اعدامند!

در مرحله ی بعدی میرسیم به اعدام افرادی چون زنان روسپی،همجنسگرایان،فعالان ترانزیت مواد مخدر،سارقان مسلح و آدم ربایان و...،این دسته هم به نظر من مستحق اشد مجازات نیستند!...بسیاری از آنها بر اثر فقر اقتصادی وبه تبع آن فقر فرهنگی مرتکب جرم می شوند!...آنها شلیک میکنند چون در پشت سرشان اسلحه ای آماده ی شلیک است!...اعدام آنها چه دردی را دوا میکند!...مثل این است که به فرد سرماخورده ای بگویی سرفه نکن!...با درمان است که سرفه اش برطرف میشود نه با توسریو خشونت!...زن بی پناهی که اداره ی زندگی با هفت هزار تومان کمیته امداد برایش ناممکن است و تخصص خاصی هم ندارد چه راهی جز فروختن تن خودبرای گذران زندگی دارد؟...آمار ها میگوید نودوپنج درصد دختران فراری پس از بیست و چهار ساعت وارد دنیای روسپی گری می شوند!...این آمار وحشتناک نشان دهنده ی میزان تمایل و اختیار این مجرمان در ارتکاب به جرم است! البته در اینجا یادآوری یک نکته ضروریست!آن هم اینکه ممکن است عده ای بگویند بسیارند انسان های بی بضاعتی که تن به گناه نمی سپارند!چرا این قاعده در مورد آنها صادق نیست؟این مسئله کاملا درست است!بی شک در میان قشر محروم چنین انسانهایی فراوانند! اما نکته اینجاست که درست است که آنها گرفتار فقر اقتصادی هستند امابه رغم این نوع فقر از نظر فرهنگی غنی هستند!...و این دسته از مجمرمین که ما راجع به آنها صحبت میکنیم دچار فقر اقتصادی و فقر فرهنگی به طور توامان هستند!

....و در مرحله سوم میرسیم به اعدام هایی که برای قاتلین و متجاوزین اعمال می شود!...این دسته را من به دوزیر دسته تقسیم میکنم ،دسته اول قاتلینی که در پی یک هیجان احساسی و ناخواسته مرتکب قتل شده اند!...و دسته دوم متجاوزین و قاتلین حرفه ای که با طرح و نقشه قبلی مرتکب جنایت میشوند و تیمورها وهیتلر های کوچکند که روحشان از جنایت سیری ندارد!و به درجه ای از انحطاط فکری و معنوی دچارند که گرچه اصلاحشان محال نیست اما با صرف هزینه های هنگفتی همراه است و به این سادگی ها ممکن نیست!

در مورد گروه اول از این دسته من معتقدم از آنجائیکه اصلاح آنان با اصلاح شخصیتی ممکن است اعدام آنهاکار اشتباهیست!فردی که در اثر یک حادثه مرتکب قتل شده است منصفانه نیست که فرصت زندگی برای همیشه از او صلب شود!...قصاص نفس هم یک حق است نه یک تکلیف!بنابراین با نوعی فرهنگ سازی و نشان دادن عظمت عفو وگذشت و حمایت همه جانبه از بازماندگان در اینگونه موارد می توان از مرگ انسانی دیگر جلوگیری کرد!...انسانی که مرگش جای خالی آن عضو از دست رفته را پر نمیکند!...

در مورد دسته ی دوم از این گروه یعنی جانیان و قاتلین حرفه ای هم سه راه پیش پای ماست!راه اول اصلاح آنها با دوره های پیشرفته ی روان در مانی و رفتار درمانیست!که این شیوه به علت هزینه های زیادی که در بر دارد در شرایط حاضر برای مملکتی که مردم آن در تنگنای شدید اقتصادی هستند چندان منطقی نیست!

راه دوم حبس ابد بدون امکان عفو است که با محرومیت همیشگی این افراد از زندگی اجتماعی همراه است!... این راه نیز نواقص خاص خودش را دارد!به طوریکه اصولا یا ضمانت اجرایی ندارد یا آنکه اگر قابل گریز نباشد اکثر محکومان به این مجازات خود پس از چند سال دست به خود کشی میزنند!...

وبالاخره میرسیم به راه سوم که اعدام است !از آنجا که عمده اثرات سوءعمل اعدام و انواع خشونت بار آن متوجه جامعه است باید در مواقعی که اعدام بر اثر محدودیت های بالا اجتناب ناپذیر میشود با شیوه ای غیر ضجر آور و به صورت غیر علنی اعمال شود!

پس مجموعا در شرایط فعلی که امکان عملی کردن راه اول نیست اعمال دو راه آخر منطقی تربه نظر میرسد وآن هزینه ای هم که باید در شیوه ی اول صرف شود می تواند صرف از بین بردن فقر فرهنگی و اقتصادی و در نتیجه جلوگیری از مجرم شدن خیلی از افراد جامعه شود!

چکیده ی بحث)درست است که به این نتیجه رسیدیم که اعدام باید از میان مجازاتها حذف شود اما لغو یک باره آن هم ممکن نیست!و بدون شک اگر بدون ایجاد زمینه ی لازم در مردم و به یکباره از میان برداشته شود می تواند موجب هرج ومرج و عنان گسیختگی در سطح جامعه باشد.بنابر این لغو انواع اعدام(بر حسب نوع جرم)باید به موازات ایجاد فرهنگ پذیرش این امر در جامعه و همچنین بر طرف کردن فقر اقتصادی و فرهنگی اجتماع صورت گیرد.

پس در نهایت به این نتیجه میرسیم که حرکت اصلاح رفتاری و شخصیتی اعضای جامعه و همچنین رفع فشارهای اقتصادی باید (با در نظر داشتن زمان بری این موضوع) جایگزین مجازات اعدام شود.

سخن آخر)

به نظر من نه تنها در مقوله اعدام که در مقوله جرم به طور کلی با یک مثلث روبروئیم که سه راس آن حکومت،اجتماع ومجرمین هستند! حکومت نا کار آمدبا اتخاذ سیاست های غلط نطفه ی جرم و بزه را در رحم جامعه فقر زده که محیطی مناسب برای رشد این نطفه است میگذارد و پس از اینکه این بخش از جامعه آن را به صورت یک فاجعه وجنایت هولناک زائید دستور به کشتن فرزند خویش میدهد!..جوامع هم با انتخاب این حکومت ها و برخورد غلط با جرم و مجرمین می توانند دربوجود آمدن و تشدید زمینه های جرم موثر باشند!...اما آنچه مشخص است آنست که راس سوم یعنی مجرمین بیشتر متاثر هستند تا موثر!...و این راس می تواند با بر همکنش سازنده ی دو راس اول از بین برود!در راه تحقق این امر درست است که حرکت های بنیادی برای اصلاح اقتصادی و فرهنگی درهر جامعه ای از حکومت و نهادهای اجرائی آن آغاز می شود اما اگر این حرکت ها باجوشش و همکاری جامعه همراه نباشد در نطفه معدوم میشود!...این امر یک خواسته ی دوطرفه بین حکومت و اجتماع است!وبی همیاری صادقانه این دو با هم هرگز میسر نخواهد شد.

__________________________________________



واجب است که حتما توضیح دهم که من این نوشته را تنها برای بخشیدن فرصت دوباره ای به لیلا ها وبرای اعتراض به قوانین پیش افتاده ای که آغاجری رادر کنار بیجه قرار میدهد نوشته ام!...وبه هیچ وجه قصدم غسل تعمید دادن خودخواهی و پستی جانیان و کتمان عامل شرافت وایمان نیست!

واضافه میکنم این مقاله مسلما یک نوشته علمی جامعه شناسی یا جرم شناسی نیست این تنها نمود ظرفیت و آمادگی فکری یک جوان نوزده ساله برای پذیرش تحولی اساسی به منظورحذف این مجازات و آغاز نهصتی برای اعدام کردن زمینه های فقر اقتصادی و فرهنگیست!
جایگزین اعدام

جایگزین اعدام حبس ابد ، مناسبترین شیوه برای قاتلین حرفه ای و عمدی است ، تا آخر عمر در زندان ماندن ، عذابش بیشتر از یک لحظه مردن است ، البته در زندان نیز می توان از حضور آنها استفاده کرد ، بعد از یک دوره بازپروری بیشتر آنها ، می توانند در کارگاههای داخل زندان ، و نسبت به استعدادهایشان فعالیت کرده و برای جامعه خود ثمر بخش باشند . البته بازنگری در قانون تفکرات شخصی قضات مملکت ما ، یکی از پیش فرضهاست . مثلاً قاتل اگر فرزند خود را کشده است ، نباید هیچ فرقی با قاتلی که غریبه را کشده است داشته باشد بحث اعدام بر می گردد به 1400 سال پیش ، اکنون این راه اشتباه بزرگی به شمار می رود . پیشنهاد من این است : تمام زندانیان سیاسی ، اعم از بزرگ و کوچک را آزاد کنند تا زندانهایمان جا برای نگهداری قاتلین عمد داشته باشد! و اما اگر بخواهم برای کسی نامه بنویسم و بدانم که نامه ام را خواهد خواند ، به آقای سید محمد خاتمی خواهم نوشت و در نامه او را بزرگترین خائن اصلاحات خواهم نامید ، کسی که من تا 1 ماه پیش ، هنوز دلایلی برای توجیح عملکرد ضعیفش داشتم ولی حال به آخر خط رسیده ام . ای آقای رئیس به اصطلاح جمهور: سلام و خسته نباشید: جرات ، شهامت ، از خود گذشتگی را در شما ندیدم اما : خود فروشی ، وطن فروشی ، توده فروشی را دیدم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نکنید ، دیگر بهتر است حرف نزنید ، اگر من وعده می دادم می توانستم بگویم که نمی دانستم چه خبر است ولی شما وعده هایی را دادید که خود به یقین می دانستید قدرت اجرای آن را ندارید و نداشتید هم. شما یک ابر پوپولیست هستید ، آقای احمدی نژاد هم عوام فریبی کرد ولی نه به اندازه شما ، شما می توانید بخندید ، ولی نمی توانید بخندانید خداوند ، شما را ببخشد
اعدام سر پوشی به روی جرم

به نام آفریننده ی عدل و عدالت. دیر زمانی بود که می خواستم سخنانی درباره ی عدالت بزنم اما نمی دانم چرا نمی شد چیزی بنویسم؟! شاید این هم از بی عدالت این کره ی خاکی است که تا بخواهیم کلمه ای بنویسیم یا سخنی بگوییم مصائبش را فزونی می دهد تا مبادا کسی بفهمد در چه مکان زندگی می کند.ولی همیشه این انسانها هستند که می توانند چرخ گیتی را به چرخش آورده و آن را با میل خود تطبیق دهند و این بار نیز فرصتی هر چند کوچک برای من فراهم شد تا سخنی از دل خود بگویم. کلمات مرگ و اعدام غالب اوقات معانی مختلفی را در ذهن ایجاد می کنند هر چند که همیشه ترسی از هر دو در ذهن می باشد چرا که انسان عمیقاً میل به زنده ماندن دارد تا فرصت های بیشتری را به دست آورد،چیزی که در افراد مسن و شکست خورده کم رنگ و بی اثر است. پس ما زندگی ا دوست داریم برای ادامه ی اهداف فعلی و کسب اهداف جدید تر برای آینده ای بهتر.هر کسی آینده خویش را در چیزی می بینید ولی به نظر می آید افرادی که دارای ذهنیت و تفکری مغایر با حرکات جامعه هستند می توانند با پرورش اهداف خود خطری مهم برای حیات سالم جامعه باشند و به همین خاطر با از بین بردن زمینه پرورش چنین تفکراتی مانع از گسترش عوامل مخرب جامعه می شوند. این کار یقیناً درست نمی باشد چرا که چنین افرادی اگر بازهم فرصتی بیابند تصمیم به پرورش تفکرات و اهداف خود می گیرند و این کار نه تنها در جهت بهبود شرایط جامعه بر نمی آید بلکه باعث می شود اشخاص دیگر نیز تصمیم بگیرند این راه را به شیوه ای دیگر که منجر به پیشرفتی هر چند ظاهری شود ادامه دهند.به عنوان مثال پدیده ی سرقت مسلحانه را در نظر بگیریم.معمولاً پس از دستگیری شخص یا اشخاص مجرم را در ملاً عام به دار مجازات می آویزند تا عبرتی برای دیگران باشد. ولی این درس عبرت فقط برای کسانی است که ذاتاً میل به این عمل را ندارند و با دیدن این صحنه به خود می گویند هدفی که من در حال حاظر پیرو آن هستم سرانجام بهتری نسبت به این کار دارد. ولی چنان چه شخصی به علت فشارهای ناشی از بی کاری و فقر این صحنه را ببیند مرز مرگ و اعدام برایش محو می شود و نهایت کار خود را خیلی ساده تر از چیزی که در نظر داشت می بیند و تصمیم می گیرد این هدف را با اصلاحاتی بهتر و بیشتر ادامه دهد. به نظر شخصی من شماری از جرائمی که برای آن ها در کشور ایران حکم اعدام اجرا می شود به طور قطع جرم سنگینی نمی باشند و با فرهنگ سازی قابل حل می باشند.عمده ی این جرائم مواردی است که به سیاست و فعالیت های سیاسی مربوط می شوند.سخن اول من درباره ی کسانی است که صرفاً به خاطر فعالیت سیاسی اعدام می شوند.به جا است که بازهم با مثالی دیگر سخن خود را بهتر عنوان کنم. در یکی از روزهای اوایل جنگ جهانی دوم که هیتلر درصدد بود رهبران نظامی کشورهای اطراف را نسبت به اهدافی که در ذهن داشت متقاعد سازد بنیتو موسولینی که همگام و همفکر وی در ایتالیا بود به وی خبر داد که عده از سران نظامی کشور ما بر علیه افکار ما قصد کودتا دارند و موسولینی تصمیم گرفت که آن ها را با دار بیاوزید تا افکار آن ها برای تحقّق اعمال نازی های دردسر آفرین نشود.ولی هیتلر با وجود همه ی کارهای ناشایستی که انجام داد از آن جایی که دارای قدرت بیانی مثال زدنی بود چنان چه هر گاه میان مردم کشورش در سخت ترین شرایط سخن می گفت موج امید دیده می شد در جلسه ای کلیه ی رهبران مخالف را گردآوری کرد و سپس ساعتها با بیانی شیوا توانست نظر آن ها را به سخنان خود جلب کند تا جایی که همه ی آنها جان خود را در راه این اهداف از دست دادند. بر هیچ کس به درستی مشخص نیست که در ان جلسه هیلتر چه چیزهای را عنوان کرد و چه چیزهایی گفته شد ولی مشخص است که هیتلر توانسته با راهنمایی هایی هر چند نادرست مخالفانش را متقاعد کرد که اهداف فعلی شما چندان اهداف مناسبی نیست.یکی دیگر از اقداماتی که هیتلر انجام داد وجود خفقان باطنی ولی ظاهری آزاد برای منتقدان بود.بنابراین اگر افرادی که مسلط به امور سیاسی باشند بتوانند با مخالفان حکومت مذاکره کنند و حق مشخصی برای کلیه ی احزاب قرار دهند مثلماً نیازی به اعدام های سیاسی یا حتی زندانی سیاسی نخواهد بود و این عمل برای ادامه حیات هر حکومتی ضروری به نظر می رسد. با وجود حل مسائله ی فوق دیگر پدیده ی قتل های سیاسی نیز بی اثر و بی پایه خواهد بود و خشم کلیه ی گروههای فعال سیاسی را بر می انگیزدو این عمل به علت نداشتم حامی به میزان چشم گیری کاهش می یابد. هنگامی که کی توان با تفکر و هدایت اختصاصی به راحتی اهداف درونی افراد را تغییر داد بنابراین افرادی که بدون تفکر و بر اثر فشاری روانی یا مادی عملی را انجام می دهند به مراتب آسان تر و بهتر قابل اصلاح هستند.انسان مجرم همانند انسان بیمار است که باید بیماری را از تن وی بیرون کرد.اگر شخصی قتل یا فحشا می کند قطعاً حالتی طبیعی و انسانی ندارد و در وحله ی اول محیطی که باعث بروز این بیماری شده موثر است و ما باید تحقیق کنیم که چه عواملی باعث به وجود آمدن این چنین مکان هایی شده اند.چرا باید در دولتی اسلامی به آسانی اشخاص معتاد و بد کار به اعمال ناشایست مبتلا شوند؟! این مساله از ضعف های مدیریت دولت در کنترل طبقات اجتماعی نشات می گیرد.اگر ما توانستیم اشخاص مجرم را نسبت به جرمی که انجام داده اند آگاه کنیم در آن هنگام گامی بزرگ به سمت جلو برداشته ایم چرا که بسیاری از این مجرمان با وجود مجازات هنوز نتوانسته اند عمل خود را جرم بپندارند و بازهم در انجام آن پافشاری می کنند و حتی دیگران را به انجام چنین اعمالی تشویق می کنند.اگر ما می خواهیم با دستگیری هر مجرم یک قدم برای از بردن جرم انجام دهیم باید اشاخ را در بلند مدت زیر نظر داشت با انجام این عمل نه تنها شخص مرتکب این جرم نمی شود بلکه مشوق خوبی برای انجام ندادن این عمل توسط اطرافیانش می شود.در این هنگام ما دو عمل را انجام داده ایم یکی روشن کردن انسانی تیره و دیگر مانع از بدرنگ شدن سایر انسانهای سفید یا سیاه.البته نحوه ی کنترل اشخاص متفاوت است و در مکان های مختلف مانند زندان و حتی محل سکونت شخص مجرم قابل اجرا است. به عقیده ی من همین که شخص مجرم مدتی زیر ذره بین باشد خود بزرگترین قصاص برای مجرم است زیرا بسیاری از اشخاصی که در هنگام به دار آویخته شدن توسط اولیاء دم از قصاص معاف شده اند پس از این رویداد اشخاصی تاثیر گذار و مفیدی برای جامعه شده اند و این همان رشد فرهنگی جامعه است. درپایان باوجود این که می دانم ایجاد چنین شرایطی نه تنها در ایران بلکه در اکثر نقاط دنیا به حدی مشکل و زمان بر است که تا حدی غیر ممکن است ولی با این حال به عنوان یک نوجوان تلاش خود را می کنم به امیدی روزی که این قوانین اجرا شوند. با تشکر و سپاس فراوان /البرزمحمدی تیر84
نامه ای به آزادی

نامه ای به آزادی از كجا شروع كنم،نمی دانم،مدت هاست كه تو را نديده ام.در واقع بيشتر درباره ات شنيده يا خوانده ام.هيچ تا به حال ترانه هايی كه برايت سروده اند و عاشقانه هايی كه در وصفت نوشته اند را خوانده ای؟ فكر نكنم،می دانی همه و همه از زيبايی ات می گويند،از اينكه چقدر مهمی،از اينكه اگر روزی بيايی ما به همه آرزوهايمان می رسيم و اينك سال هاست كه بهترين جان های عاشق سرزمين من برای رسيدن به تو هر سختی و مرارتی را به جان می خرند... بگذريم،امروز كه برايت می نويسم دلم عجيب گرفته است وگرنه مزاحمت نمی شدم،تو كه ناراحت نمی شوی،نه؟ كاش می توانستی خودت را برای چند دقيقه ای جای من بگذاری تا بفهمی و حس كنی كه من چه می گويم... چشمانت را ببند،تصور كن دختر جوانی هستی،ايرانی و مسلمان،نه،نه،چشمانت را باز نكن،هنوز تمام نشده،دلت می خواهد خودت تصميم بگيری،به چشم يك وسيله،يك جسم نگاهت نكنند.باور كنند مغز هم داری،می توانی فكر كنی و دست به عمل بزنی.دلت می خواهد توان مديريت و سازمان دهی ات را باور كنند و حوزه زندگيت را محدود به داخل خانه و آشپزخانه ندانند.دلت می خواهد كتاب بخوانی،درس بخوانی،كار كنی،درگير فعاليت های اجتماعی شوی،دلت می خواهد اگر خواستی ازدواج نكنی،و اگر هم نخواستی حق عاشق شدن و ازدواج را داشته باشی و ازدواج برايت مترادف با بردگی نباشد،بچه دار شدن يا نشدنت به ميل خودت باشد،خلاصه كلام می خواهی تو را انسان درجه چندم ندانند.جان شيفته را يادت هست: "كسانی كه مذهبی اند به فرمان برداری و چشم پوشی از حركت آزاد عقل خاصه در آنچه مربوط به زن است تن در داده اند. كسانی هم كه عقلی آزاد دارند به ندرت بويی از نيازهای ژرف روح برده اند." و تو چه خوب اين كلام را حس می كنی،هر دو قسمت را خوب می فهمی چون هردو گروه تو را به جسمت تقليل می دهند. به نام دينت می توانند تو را مجبور به اطاعت از مردی كنند كه فقط به خاطر مرد بودن می تواند تو را بزند نگذارد كار كنی.به نام دينت ارزش جان تو را نصف ارزش جان يك مرد می دانند،به نام دينت تو را در خانه می پسندند و اگر روزی خواستی قدم به اجتماع بگذاری سياه پوش و چروكيده و كوچك شده ات می خواهند تا بتوانند خود را به نديدن بزنند.شاد بودن و خنديدنت را نمی پسندند و اگر روزی بخواهی كودك وار به قلب زندگی بزنی،روی چمن ها غلت بزنی،بازی كنی و... مطمئنا تو را سبكسر و مستجوب عقوبت خواهند دانست.يا اينكه تو را به عروسكی تقليل می دهند،تو را فقط بزك كرده مجالس شان می خواهند....به هر حال نتيجه يكيست هيچ كدام تو را توانا و دانا نمی خواهند و باور ندارند.... عذر می خواهم كه اين همه وقتت را گرفتم ولی شايد كمی به فكرت انداخته باشم تا تصميم بگيری به ايران ما هم بيايی و كمكمان كنی تا توانا و دانا شويم،شايد
Other