!نامه ای پر از دردو دل، به نسل خودم
نمی دونم دقیقا به کی دارم نامه مینویسم!؟...به یه نسل؟...اصلا یه نسل یعنی چی؟...نسل من یعنی کیا؟؟...نسل من یعنی مثلا متولدین فلان تاریخ تا فلان تاریخ؟...اصلا مگه میشه یه نسلو شناخت و تعریف کرد؟مگه میشه واسه یه نسل مرزی قائل شد؟...نه! نمی شه!...یه نسل یه طیفه !...نه از رنگها!از احساسات ! از ذهن ها!...یه طیف از آدم ها!...اما این طیف گسترده رو هم اگه نمیشه تعریف کرد ولی مثل خیلی چیزای وسیع دیگه میشه « احساسش کرد»!...آره !...من نسلمو درست نمی شناسم ولی احساسش میکنم!...احساسش می کنم با اینکه مهم ترین ویژگیش اینه که نمی خواد احساس بشه!...نسل من!....نسل من؟...نسل من داره کنار نسلایه دیگه رو این زمین نفس میکشه،راه میره،...و این تنها اشتراکش با اوناس!...یک زمین برای راه رفتن و یک هوا برای نفس کشیدن!...آدمایه اون نسلایه دیگه وقتی از نسلشون حرف میزنن موجی از احساس وجودشونو میگیره!...چشماشون واسه افتخاراتی که با نسلشون به دست آوردن ،به یاد مظلومیت نسلشون ...به یاد بچه های لایق نسلشون که هیچ وقت زمونه قدرشونو ندونست،به اشک می شینه!...پدر بزرگ از جنگ جهانی حرف میزنه طوریکه آدم تو برق چشاش و صدای گرمش هیاهوی فرار ارابه ها از دروازه هاوغرش توپ ها و فریادمردم رومیبینه!...اما پدر بزرگ بعد از اون همه گردن فرازی و حماسه سرائی یه دفه تو خودش میشکنه و با حسرت میگه نسل اونا رو تازیانه ی فقر و خفقان بیچاره کرد!و نه بچگی فهمیدن نه جوونی نه....!
نسل پدر اما قابل لمس تره!...سیگار کشیدن تو کافه رکس،با دوست دختر به تماشای شو گوگوش تو بار ...رفتن!...موی بیتلی!...عینک دودی گنده!...گیتار برقی!...ارتجاع سیاه!...سرگیجه ی مکتبی!...انقلاب!..طپش قلب!...اومدن اون پازلفیها تا زیر چونه!...تبدیل شدن مینی ژوپ و عینک بالای سر به مانتو خاکستری و روسری بزرگ قهوه ای!...مانور موتور سوارا تو خیابون!...خبر اعدام دسته جمعی خیلی از بچه محل ها وهم دانشگاهی ها!...آخ !جنگ!...کاپشن برزنتی بسیجی!...مارش شور انگیز نظامی!و باز هم طپش قلب!...همینطور میگه!ودرست جائی که داری فکر میکنی بی نظیر ترینو باحال ترین نسل تاریخ بودن!...تلخیه بی سابقه ای چهرشو میگیره!و تموم اون تب وتاب هارو بی نظیر ترین حماقت دسته جمعی تاریخ لقب میده!و از نسل خودش میگه که هم روحی،هم جسمی،کشته شدن!والان یادی هم ازشون نیست و اون شوالیه ها سر آخر بازنده ترین و مغبون ترین ها شدند!...
بعد از اون ها نسل ماست!...ولی فعلا از نسل خودمون بگذریم بریم سراغ نسل بعد از خودمون!...این بچه های کوچیک که خواهر برادرایه کوچیک ما هستن!...اونا که از سالهای اول زندگی نمی دونم چه جوری پرتاب شدن به اواخر ربع قرت اول زندگیشون!...دیگه شگفتی و حیرت از کارهایه این نسل برام شده جزء جذاب ترین موضوعات زندگی!...دختر کوچیک خواهرم در حالیکه چهرش گویایه یه دغدغه ی جدیه به طرف من میاد و میگه این خالکوبی آنجلینا داره دیوونش میکنه!!!...وآیا هیچ راهی نیست که اونم یکی داشته باشه!؟؟...
یه دفه ی دیگه بچه های کوچیک مهمونیو میبینم که دور هم جمع شدن و در حالیکه یه مشت خورده پفک ریخته دورشون با هیجان خاصی دارن حرف میزنن!وبعضا هیجانشون میزنه بالا و جیغ و خندشون میره به هوا!...آروم میرم گوش میدم ببینم چی دارن میگن!...در نهایت شگفتی میبینم یه بچه ی فسقلی داره اون وسط در مورد نوع مرغوب کاندوم واسه بقیه توضیح میده!!!...یه لحظه عین مادربزرگ ها احساس میکنم به آخر الزمون نزدیک شدیم!...و با خودم می گم بی شک تو همین نسل اینا بساط هستی در هم پیچیده خواهد شد!...
ما چهار نسل!یا پنج نسل!...داریم با هم زندگی میکنیم!ولی چیزیکه نسل مارو مهم میکنه!...اینه که ما درست درآستانه ی به عهده گرفتن مسئولیت اداره ی جامعه قرار گرفتیم!...دوره ی خدمت ما فرارسیده!...دوره ی خدمت نسل پدر بزرگ هاگذشته وازش تنها خاطرات تلخ و شیرینش مونده!...و نسل پدر ها آخرین روزهای خدمتشونه ولی وقتی احساس میکنن ما «اصلا»آمادگیشو نداریم بیچاره ها هی این روزهای آخرو طول میدن!...حقیقت اینه که از روزهای آخر خدمتشون خیلی گذشته!...و ما هنوز جایگزین نشدیم!...شونه های ناز نازی ما هنوز از این بار سنگین زخمی نشده!...و ما همچنان به خم تر وخم تر شدن پدرامون زیر این بار نگاه میکنیم!...و معنیشو نمی فهمیم!...
تازگیا خیلی به این چیزا فکر میکنم!...حجم واژه ها و گلایه های پدرو مادرم که هر بار از احساس کر بودن من با دلخونی خاموش شده،داره تو گوشم جون میگیره!...
...من نشستم روبروی تلویزیون!...یه کاسه چیپس خوش آب ورنگ و یه کاس ماست جلومه!...هر از چندی چیپسی میزنم تو ماست و میذارم دهنم!...خوب نیست!...همه چی مثل همیشه است!مارکش همونه!...ولی نمی دونم چرا خوب نیست!...یه چیزی داره آزارم میده!...نمیذاره مزه ی خوب این چیپسو بفهمم!...اون چیه؟..نمی دونم!...هااااا !!!...صدای ظرف شستن خسته ی مامانه که تازه از سر کار اومده!...این بار کهاز دور درد ساکت تو چهرشو میبینم ،بانگی از ته وجودم بلند میشه!..نیرویی از جا بلندم میکنه!...خودمم نمی دونم چه اتفاقی تو وجودم داره می افته!...دستشو میگیرم!...و با نگاه بش میگم که بره و بذاره من بشورم!...دستای کفیش همونطوربی حرکت می مونه!و با بهت زایدالوصفی نگام میکنه!...
نسل من!...ما مشترکیم تو این تجارب!...تو غرغر شنیدن ها!...شنیدن این که مشتی الدنگ بی خاصیت بی معرفتیم!...دلم میشکنه!...یعنی واقعا هستیم؟؟؟...از بس از چپ و راست راجع به نسلمون بد شنیدم خودمم باورم شده!...
هر کسی ویژگی بارز نسل ما رو یه چیز میدونه!:
...بی معرفتیو قدر نشناسی!...تنبلی و الدنگی!...بی بندوباری و پوک مغزی!...سر به هواییو گیج گولی!...بی فکریو بچه صفتی!...بی وجودیو بی هویتی!...خلاصه که انگارنسل ما یه کلکسیونه از هرچی که بدتر از خودش نیست!...خیلی بده!...انگارمابا بیخیالیمون تموم دست آوردهای تمدن سرزمینمونو به باد فنا دادیم!و بعد هم بجاش شدیم مشتی مقلد مفت خور که حاصل زحمت ننه بابامونو میگیریم میریزیم تو جیب بوتیک دارا که مثلا عین یه گروه راک «عجق وجق»آمریکائی باشیم!...
من که خیلی وقته خسته شدم!...تو چی؟؟...تو خسته نشدی؟...ما که میدونیم واقعا اینطوراهم که اینا می گن نیستیم!...مهربون تر!...عاقل تر!...با معرفت تر یم!...فقط هنوز موقعیتش پیش نیومده که نشون بدیم!...موقعیتش؟...اما مگه موقعیتش چه جوری بوجود میاد؟...کی؟...دیگه کی بوجود میاد؟...مگه حتما دوباره باید جنگ جهانیو غارت وقحطی بشه که ما هم عین بابابزرگمون شجاعتو وطن پرستیمونو نشون بدیم؟...مگه حتما باید دوباره انقلاب کبیر ...بشه که بریزیم تو خیابونو زمینو ازخونمون رنگ کنیم؟...مگه حتما باید دوباره جنگ بشه تا واسه نشون دادن رشادتمون با نارنجک بریم زیر تانک؟...اگه خون و باروتی تو سرگذشت نسلمون نباشه نمی تونیم ازش با افتخار پیش بچه ها ونوه هامون یاد کنیم؟...
...آره! راهی که روزگار پیش پای نسل ما گذاشته ساختن مملکته،هیچ جنگ سرد و گرمی درکار نیست!...ساختن مملکتیه که داره تو فقر مالی و فقر فرهنگی دست و پا میزنه!...تو جنگ ماخاکو خونو فریادو باروتی نیست!...رنگ و بوی حماسی هم نداره!...ولی باور کن نجات یک فرهنگ قدیمی از نابودی از نجات یه ارابه گندم از دست غارتگرا تو جنگ جهانی خیلی سخت تره!...سینه سپر کردن جلو اندیشه ها باور های کهن غلط که تا عمق ذهنها رسوخ کرده خیلی بیش از سینه سپر کردن جلو رگبار دژخیمان جرئت می خواد!...
می دونم که خوب میفهمی چی دارم میگم!...همین خوب فهمیدنتو خیلی دوست دارم!...نسل من!...تا دوره ی ما!حتما قصه ها عوض میشن!...حتما اسطوره ها عوض میشن!...حتما حماسه ها ، نقل جنگ پر افت وخیز ما با تاریکی های زمونمون خواهد شد!...
نسل من!...نسلی که خواب شبانه ی کودکیت مدام به صدای اصابت موشکی از هم دریده شده!...ولی هیچی از ش یادت نمیاد!...نسلی که هر چی که در پسو پیشه نمی خوای!...وقتشه که کاسه چیپس و ماستو جلو تلویزیون رها کنی!...بذار دست جمعیت زیر رقص انوار رنگارنگ خواننده راکو روی دست ببره!...بیرون از اینجا عرصه ی نبردی در انتظارته که تاریخ نظیرشو حتی تو جنگ گلادیاتورها و شوالیه هاندیده!...تو با ذهن جوونو ورزیدت میخوای بری به جنگ!...کلاه خود و زره وسپر یا لباس ضد گلوله،هرچی دوست داری تن ذهنت کن!...این جنگ پر مهابت جوون جویای نام میطلبه!...
شک ندارم هر خونواده ای جوونشو به این جنگ میفرسته!...دسته دسته، رجز خونو پر تبو تاب میرن برای جنگ!...دیدنشون لذت داره!...مارش نظامی در کار نیست!ولی لبریزن از شر شور!...
:).........«نسل من،وطن بی جغرافیای من است!...اگر بپا خیزد!...اگر عرصه های نبرد را به حضور ذهن آگاهش شکوه بخشد!...اگر از شوالیه ها ی مغبون گذشته پند گیرد!....اگر تفاوت های عزیزش را که روزگار عطایش کرده دریابد!....زمانه ی نسل من در امتداد خط تاریک تاریخ در خشنده ترین نقطه خواهد شد...!»
نمی دونم دقیقا به کی دارم نامه مینویسم!؟...به یه نسل؟...اصلا یه نسل یعنی چی؟...نسل من یعنی کیا؟؟...نسل من یعنی مثلا متولدین فلان تاریخ تا فلان تاریخ؟...اصلا مگه میشه یه نسلو شناخت و تعریف کرد؟مگه میشه واسه یه نسل مرزی قائل شد؟...نه! نمی شه!...یه نسل یه طیفه !...نه از رنگها!از احساسات ! از ذهن ها!...یه طیف از آدم ها!...اما این طیف گسترده رو هم اگه نمیشه تعریف کرد ولی مثل خیلی چیزای وسیع دیگه میشه « احساسش کرد»!...آره !...من نسلمو درست نمی شناسم ولی احساسش میکنم!...احساسش می کنم با اینکه مهم ترین ویژگیش اینه که نمی خواد احساس بشه!...نسل من!....نسل من؟...نسل من داره کنار نسلایه دیگه رو این زمین نفس میکشه،راه میره،...و این تنها اشتراکش با اوناس!...یک زمین برای راه رفتن و یک هوا برای نفس کشیدن!...آدمایه اون نسلایه دیگه وقتی از نسلشون حرف میزنن موجی از احساس وجودشونو میگیره!...چشماشون واسه افتخاراتی که با نسلشون به دست آوردن ،به یاد مظلومیت نسلشون ...به یاد بچه های لایق نسلشون که هیچ وقت زمونه قدرشونو ندونست،به اشک می شینه!...پدر بزرگ از جنگ جهانی حرف میزنه طوریکه آدم تو برق چشاش و صدای گرمش هیاهوی فرار ارابه ها از دروازه هاوغرش توپ ها و فریادمردم رومیبینه!...اما پدر بزرگ بعد از اون همه گردن فرازی و حماسه سرائی یه دفه تو خودش میشکنه و با حسرت میگه نسل اونا رو تازیانه ی فقر و خفقان بیچاره کرد!و نه بچگی فهمیدن نه جوونی نه....!
نسل پدر اما قابل لمس تره!...سیگار کشیدن تو کافه رکس،با دوست دختر به تماشای شو گوگوش تو بار ...رفتن!...موی بیتلی!...عینک دودی گنده!...گیتار برقی!...ارتجاع سیاه!...سرگیجه ی مکتبی!...انقلاب!..طپش قلب!...اومدن اون پازلفیها تا زیر چونه!...تبدیل شدن مینی ژوپ و عینک بالای سر به مانتو خاکستری و روسری بزرگ قهوه ای!...مانور موتور سوارا تو خیابون!...خبر اعدام دسته جمعی خیلی از بچه محل ها وهم دانشگاهی ها!...آخ !جنگ!...کاپشن برزنتی بسیجی!...مارش شور انگیز نظامی!و باز هم طپش قلب!...همینطور میگه!ودرست جائی که داری فکر میکنی بی نظیر ترینو باحال ترین نسل تاریخ بودن!...تلخیه بی سابقه ای چهرشو میگیره!و تموم اون تب وتاب هارو بی نظیر ترین حماقت دسته جمعی تاریخ لقب میده!و از نسل خودش میگه که هم روحی،هم جسمی،کشته شدن!والان یادی هم ازشون نیست و اون شوالیه ها سر آخر بازنده ترین و مغبون ترین ها شدند!...
بعد از اون ها نسل ماست!...ولی فعلا از نسل خودمون بگذریم بریم سراغ نسل بعد از خودمون!...این بچه های کوچیک که خواهر برادرایه کوچیک ما هستن!...اونا که از سالهای اول زندگی نمی دونم چه جوری پرتاب شدن به اواخر ربع قرت اول زندگیشون!...دیگه شگفتی و حیرت از کارهایه این نسل برام شده جزء جذاب ترین موضوعات زندگی!...دختر کوچیک خواهرم در حالیکه چهرش گویایه یه دغدغه ی جدیه به طرف من میاد و میگه این خالکوبی آنجلینا داره دیوونش میکنه!!!...وآیا هیچ راهی نیست که اونم یکی داشته باشه!؟؟...
یه دفه ی دیگه بچه های کوچیک مهمونیو میبینم که دور هم جمع شدن و در حالیکه یه مشت خورده پفک ریخته دورشون با هیجان خاصی دارن حرف میزنن!وبعضا هیجانشون میزنه بالا و جیغ و خندشون میره به هوا!...آروم میرم گوش میدم ببینم چی دارن میگن!...در نهایت شگفتی میبینم یه بچه ی فسقلی داره اون وسط در مورد نوع مرغوب کاندوم واسه بقیه توضیح میده!!!...یه لحظه عین مادربزرگ ها احساس میکنم به آخر الزمون نزدیک شدیم!...و با خودم می گم بی شک تو همین نسل اینا بساط هستی در هم پیچیده خواهد شد!...
ما چهار نسل!یا پنج نسل!...داریم با هم زندگی میکنیم!ولی چیزیکه نسل مارو مهم میکنه!...اینه که ما درست درآستانه ی به عهده گرفتن مسئولیت اداره ی جامعه قرار گرفتیم!...دوره ی خدمت ما فرارسیده!...دوره ی خدمت نسل پدر بزرگ هاگذشته وازش تنها خاطرات تلخ و شیرینش مونده!...و نسل پدر ها آخرین روزهای خدمتشونه ولی وقتی احساس میکنن ما «اصلا»آمادگیشو نداریم بیچاره ها هی این روزهای آخرو طول میدن!...حقیقت اینه که از روزهای آخر خدمتشون خیلی گذشته!...و ما هنوز جایگزین نشدیم!...شونه های ناز نازی ما هنوز از این بار سنگین زخمی نشده!...و ما همچنان به خم تر وخم تر شدن پدرامون زیر این بار نگاه میکنیم!...و معنیشو نمی فهمیم!...
تازگیا خیلی به این چیزا فکر میکنم!...حجم واژه ها و گلایه های پدرو مادرم که هر بار از احساس کر بودن من با دلخونی خاموش شده،داره تو گوشم جون میگیره!...
...من نشستم روبروی تلویزیون!...یه کاسه چیپس خوش آب ورنگ و یه کاس ماست جلومه!...هر از چندی چیپسی میزنم تو ماست و میذارم دهنم!...خوب نیست!...همه چی مثل همیشه است!مارکش همونه!...ولی نمی دونم چرا خوب نیست!...یه چیزی داره آزارم میده!...نمیذاره مزه ی خوب این چیپسو بفهمم!...اون چیه؟..نمی دونم!...هااااا !!!...صدای ظرف شستن خسته ی مامانه که تازه از سر کار اومده!...این بار کهاز دور درد ساکت تو چهرشو میبینم ،بانگی از ته وجودم بلند میشه!..نیرویی از جا بلندم میکنه!...خودمم نمی دونم چه اتفاقی تو وجودم داره می افته!...دستشو میگیرم!...و با نگاه بش میگم که بره و بذاره من بشورم!...دستای کفیش همونطوربی حرکت می مونه!و با بهت زایدالوصفی نگام میکنه!...
نسل من!...ما مشترکیم تو این تجارب!...تو غرغر شنیدن ها!...شنیدن این که مشتی الدنگ بی خاصیت بی معرفتیم!...دلم میشکنه!...یعنی واقعا هستیم؟؟؟...از بس از چپ و راست راجع به نسلمون بد شنیدم خودمم باورم شده!...
هر کسی ویژگی بارز نسل ما رو یه چیز میدونه!:
...بی معرفتیو قدر نشناسی!...تنبلی و الدنگی!...بی بندوباری و پوک مغزی!...سر به هواییو گیج گولی!...بی فکریو بچه صفتی!...بی وجودیو بی هویتی!...خلاصه که انگارنسل ما یه کلکسیونه از هرچی که بدتر از خودش نیست!...خیلی بده!...انگارمابا بیخیالیمون تموم دست آوردهای تمدن سرزمینمونو به باد فنا دادیم!و بعد هم بجاش شدیم مشتی مقلد مفت خور که حاصل زحمت ننه بابامونو میگیریم میریزیم تو جیب بوتیک دارا که مثلا عین یه گروه راک «عجق وجق»آمریکائی باشیم!...
من که خیلی وقته خسته شدم!...تو چی؟؟...تو خسته نشدی؟...ما که میدونیم واقعا اینطوراهم که اینا می گن نیستیم!...مهربون تر!...عاقل تر!...با معرفت تر یم!...فقط هنوز موقعیتش پیش نیومده که نشون بدیم!...موقعیتش؟...اما مگه موقعیتش چه جوری بوجود میاد؟...کی؟...دیگه کی بوجود میاد؟...مگه حتما دوباره باید جنگ جهانیو غارت وقحطی بشه که ما هم عین بابابزرگمون شجاعتو وطن پرستیمونو نشون بدیم؟...مگه حتما باید دوباره انقلاب کبیر ...بشه که بریزیم تو خیابونو زمینو ازخونمون رنگ کنیم؟...مگه حتما باید دوباره جنگ بشه تا واسه نشون دادن رشادتمون با نارنجک بریم زیر تانک؟...اگه خون و باروتی تو سرگذشت نسلمون نباشه نمی تونیم ازش با افتخار پیش بچه ها ونوه هامون یاد کنیم؟...
...آره! راهی که روزگار پیش پای نسل ما گذاشته ساختن مملکته،هیچ جنگ سرد و گرمی درکار نیست!...ساختن مملکتیه که داره تو فقر مالی و فقر فرهنگی دست و پا میزنه!...تو جنگ ماخاکو خونو فریادو باروتی نیست!...رنگ و بوی حماسی هم نداره!...ولی باور کن نجات یک فرهنگ قدیمی از نابودی از نجات یه ارابه گندم از دست غارتگرا تو جنگ جهانی خیلی سخت تره!...سینه سپر کردن جلو اندیشه ها باور های کهن غلط که تا عمق ذهنها رسوخ کرده خیلی بیش از سینه سپر کردن جلو رگبار دژخیمان جرئت می خواد!...
می دونم که خوب میفهمی چی دارم میگم!...همین خوب فهمیدنتو خیلی دوست دارم!...نسل من!...تا دوره ی ما!حتما قصه ها عوض میشن!...حتما اسطوره ها عوض میشن!...حتما حماسه ها ، نقل جنگ پر افت وخیز ما با تاریکی های زمونمون خواهد شد!...
نسل من!...نسلی که خواب شبانه ی کودکیت مدام به صدای اصابت موشکی از هم دریده شده!...ولی هیچی از ش یادت نمیاد!...نسلی که هر چی که در پسو پیشه نمی خوای!...وقتشه که کاسه چیپس و ماستو جلو تلویزیون رها کنی!...بذار دست جمعیت زیر رقص انوار رنگارنگ خواننده راکو روی دست ببره!...بیرون از اینجا عرصه ی نبردی در انتظارته که تاریخ نظیرشو حتی تو جنگ گلادیاتورها و شوالیه هاندیده!...تو با ذهن جوونو ورزیدت میخوای بری به جنگ!...کلاه خود و زره وسپر یا لباس ضد گلوله،هرچی دوست داری تن ذهنت کن!...این جنگ پر مهابت جوون جویای نام میطلبه!...
شک ندارم هر خونواده ای جوونشو به این جنگ میفرسته!...دسته دسته، رجز خونو پر تبو تاب میرن برای جنگ!...دیدنشون لذت داره!...مارش نظامی در کار نیست!ولی لبریزن از شر شور!...
:).........«نسل من،وطن بی جغرافیای من است!...اگر بپا خیزد!...اگر عرصه های نبرد را به حضور ذهن آگاهش شکوه بخشد!...اگر از شوالیه ها ی مغبون گذشته پند گیرد!....اگر تفاوت های عزیزش را که روزگار عطایش کرده دریابد!....زمانه ی نسل من در امتداد خط تاریک تاریخ در خشنده ترین نقطه خواهد شد...!»

0 Comments:
Post a Comment
<< Home