مسابقه مقاله نويسی

Wednesday, August 10, 2005

قتل، قتل است

قتل، قتل است

پانته‌آ

ماده‌ی ٣ بيانيهء حقوق بشر: هر فردی حق زندگی، آزادی و امنيت شخصی دارد.

در يک خانواده، قوم يا جامعه بايد قوانينی برای رفتار مطابق با هنجارها وجود داشته باشد. مسلماً برای اجرای اين قوانين به ابزار و روشهای خاصی نياز است. اگر کسی طبق اين هنجارها و قوانين رفتار نکند، دو راه حل وجود دارد: يا بايد خسارت به وجود آمده را جبران کند و يا اگر امکانش نيست بهايی مطابق با مقدار خسارت وارد‌شده را بپردازد. اما اگر هيچ کدام از اين دو روش امکان نداشته باشد چه بايد کرد؟ به عنوان مثال، در مورد قتل و يا خيانت به ميهن نه امکان جبران است و نه راهی برای پرداخت خسارت وجود دارد. تنها راه باقی‌مانده جلوگيری از تکرار جنايت و حفظ جامعه در برابر تبهکار است. در زمانهای قديم از دو روش استفاده می‌شد: اعدام يا تبعيد. حکم زندانی شدن برای مدت طولانی را نمی‌شناختند، به خصوص که اغلب امکان اجرای حکم در آن زمان وجود نداشت.

در جهان امروز اما می‌توان از روشهای ديگری برای مجازات مجرم ياری جست. با مجازات حبس نه تنها جامعه از گزند وی به دور می‌ماند، بلکه تحت شرايط مثبت امکان اصلاح بزهکار و بازگرداندن او به جامعه به عنوان يک فرد مفيد و شايسته نيز موجود است.

بايد روی اين نکته نيز تأکيد کرد که اين طرز تفکر به هيچ وجه به معنی تأييد کامل تمام روشهای کنونی در کشورهايی که مجازات اعدام را حذف کرده‌اند نيست. حتی در اين کشورها نيز کاستيهای فراوانی در برخورد با مجرمين و سعی در اصلاح آنان وجود دارد. اما برای نزديکی به وضع ايده‌آل بايد اولين قدم فاصله گرفتن از غلطترين و غيرقابل‌جبران‌ترين روش مجازات، يعنی اعدام باشد.

امروزه هنوز در نيمی از دنيا، يعنی در ۱۱۳ کشور جهان مجازات اعدام متداول است و جزئی از سيستم قضايی آنها می‌باشد، مثل اندونزی، مصر، ژاپن، روسيه، ايالات متحده‌ی آمريکا، ترکيه و البته ايران. در اين کشورها از آمپول سمی، صندلی الکتريکی، اتاق گاز، دار، تيرباران يا حتی سنگسار استفاده می‌شود. جرائمی که به حکم اعدام منتهی می‌گردند تنها به قتل محدود نمی‌شوند، بلکه دزدی مسلحانه، فروش مواد مخدر، تجاوز به عنف، تن‌فروشی و حتی خيانت به همسر! را دربرمی‌گيرند.

بر علیه مجازات اعدام می‌توان حرفهای بسياری زد و دلایل مختلفی را برشمرد. منظور اعدام انسانهای بیگناه و اعدامهای سیاسی نیست، بلکه کشتن متخلفهای واقعی که مرتکب جرائم سنگینی شده‌اند. تا جايی که من اطلاع دارم، مانند بعضی از کشورهای ديگر، تعداد بسیاری از هموطنها با وجود حکم اعدام به طور کلی موافقند و حداکثر نگران اجرای آن درباره‌ی انسانهای بیگناه هستند.

اعدام = عدالت؟
هيچ سيستم قضايی تا اين حد سفت و سخت و عاری از اشتباه نيست که بتواند امکان کشتن انسانی بيگناه را صددرصد نفی کند. اگر کسی بيگناه کشته شود ديگر به هيچ طريقی نمی‌توان حکم به اجرا درآمده را جبران کرد و او را به زندگی بازگرداند. اين در حالی است که معنی و مفهوم يک قصاص بايد احيا کردن حق باشد، نه پايمال کردن دوباره‌ی آن. با اين وجود در بسياری از کشورها حکم اعدام بر اساس مدارک سست و غيرقابل اعتماد صادر می‌شود و اگر بيگناهی جان باخت، واقعيت ماجرا هرگز منتشر نمی‌گردد. از اين گذشته، مجازات اعدام عادلانه نيست. به طور مثال در آمريکا قتل يک سفيدپوست تقريباً بدون استثنا مجازات اعدام را به دنبال دارد، در حالی که در مورد قتل يک رنگين‌پوست احتمال مجازات اعدام ده‌برابر کمتر است. بدبختانه عامل فقر و ثروت هم اغلب نقش مهمی را بازی می‌کنند و در تعيين فرق بين گناهکاری و بی‌گناهی مؤثرند. کسی که تهيدست است، به قشر ضعيف جامعه تعلق دارد و دارای نفوذ مالی نيست از دو جهت در معرض خطر اعدام قرار دارد: يکی اينکه بيشتر به خاطر رويارويی با محيط بد و فرهنگ غلط و خشن و شرايط بد زندگی به بزهکاری کشيده می‌شود و ديگر اينکه اگر به مجازات محکوم شد از شرايط حقوقی يکسانی برخوردار نيست و نمی‌تواند مانند توانگران از امکانات قانونی خود حداکثر استفاده را بکند.

نمی‌خواهم اینجا مفصلاً به دلایلی که یک نفر را به ارتکاب جرم می‌کشاند بپردازم و توضیح بدهم که چرا کار کسی به اینجا کشیده می‌شود. اما از شما می‌پرسم: آیا جامعه‌ای که تا اين حد تشنه‌ی خون يک گناهکار است به نوبه‌ی خود در به وجود اومدن این وضعیت مقصر نیست؟ واقعیت این است که بزهکاری بیشتر در اقشار ضعیف و فقیر جامعه پیدا می‌شود. آیا این يک تصادف محض است؟ آیا فقر و بیسوادی و بدبختی عامل اصلی به وجود اومدن جنایت نیست؟ اگر در کشوری مردم آسوده و خوشبخت و مرفه باشند، آیا درصد جرم و جنایت پایین نمی‌آيد؟ فکر نمی‌کنید که تأثیر عدالت اجتماعی و آبادی و رشد اقتصادی برای بالا بردن درصد امنیت بیشتر از کشتن بزهکاران باشد؟ با اعدام يک گناهکار هرگونه شانس احساس پشيمانی و بازگشت به راه راست و تصميم برای يک زندگی بهتر از او گرفته می‌شود. يعنی به جای حل مشکل، صورت مسئله زدوده شده است.

اعدام = انصاف؟
بايد توجه کرد که مجازات اعدام تنها به کشتن يک شخص پس از ارتکاب جنايت محدود نمی‌شود. اغلب مجرمان ۱۰ تا ۱۵ سال و بيشتر در زندان به انتظار اجرای حکم می‌مانند و هر روز از اين مدت رو در اضطراب و نگرانی و ترس از مرگ و تحت فشار شديد روانی به سر می‌برند. پروسه‌ی اعدام به خودی خود نيز بسيار غيرانسانی و تحقير و خردکننده است، حتی اگر متدهای غيرقابل توصيفی مثل سنگسار را به حساب نياوريم. به اين دليل می‌توان گفت که اعدام نه تنها به معنی پايان يافتن زندگی يک شخص است و حق زندگی را که جزئی از حقوق اوليه‌ی بشر است از او می‌گيرد، بلکه حکم يک شکنجه‌ی درازمدت را دارد.

اعدام = عامل بازدارنده؟
يک مثال: در قرن هجدهم در انگلیس جیب‌برها را دار می‌زدند. وقتی مردم در میدان شهر جمع می‌شدند که اعدام یکی از این جیب‌برها را تماشا کنند همکاران دزد بینوا از فرصت استفاده می‌کردند تا جیب تماشاچیها را در میان جمعیت خالی کنند! از اينجا می‌توان پی برد که اعدام تا چه حد می‌تواند عامل بازدارنده باشد.

با توجه به آمار بالای جنايت در کشورهايی که به مجازات اعدام عمل می‌کنند می‌توان اين تصور را با خيال راحت باطل دانست. واقعيت اين است که درصد جنايت در کشورهايی که حکم اعدام را اجرا می‌کنند نه تنها کمتر از کشورهايی که آن را از قانون اساسی خود حذف کرده‌اند نيست، بلکه در مواردی بالاتر هم هست. علاوه بر اين در اکثر این کشورها از اعدام بیشتر سوءاستفاده می‌شود، برای تحميق مردم و به وجود آوردن احساس امنیت کاذب و لاپوشی عدم موفقیت در اجرای قانون و جلوگیری از جنایت. یعنی دولت با یک اعدام پر سر و صدا در واقع وانمود می‌کند که شهر در امن و امان است و جای نگرانی نيست. چنين جوامعی به اين احساس کاذب فرونشاندن عطش انتقام نياز دارند که خود گواهی بر خشونت‌طلبی حاکم بر تفکر اخلاقی آنهاست.

چیزی که واقعاً تبهکاران را از ارتکاب جنایت منع می‌کند درصد بالای دستگیری مجرمین است، نه شدت مجازات. احساس امنیت واقعی در جامعه موقعی به وجود می‌آيد که کمتر کسی ریسک جنایت بکند، چون مطمئن است که بازداشت و محکوم می‌شود. وجود یه نیروی پلیس قوی، از بین رفتن رشوه‌خواری، عدم نیاز به پارتی و دوست و آشنا در سیستم قضایی برای اجرای عدالت و بیطرفی واقعی در دادگاه مطمئناً تأثير غيرقابل مقايسه‌ای دارند.

در اغلب موارد قتل در حين جنون آنی، در دنبالهء مشاجره يا به خاطر بيماری روحی وقوع پيدا می‌کند. يعنی قاتل در کمترين موارد به عواقب جرم می‌انديشد و با نقشه‌ی قبلی اقدام می‌کند. در چنين صورتی چطور می‌توان از اعدام به عنوان ارعاب مجرم سخن گفت؟ در مواردی که قتل همراه با نقشه‌ی قبلی است درصد قريب به اتفاق مجرمين تصور دارند که دستگير نمی‌شوند. بايد اين تصور را از ذهن چنين مجرمينی زدود.

علاوه بر اين، آمار جهانی ثابت می‌کنند که تنها حدود يک تا سه درصد قاتلينی که به حبس محکوم می‌شوند بعد از سپری کردن دوره‌ی مجازات دوباره دست به جنايت می‌زنند. شرايط خاص مانند مشاجره و غيره که در اکثر موارد منجر به وقوع قتل گشته‌اند به ندرت تکرار می‌شوند. برای متنبه کردن اين ۳ درصد و حفظ جامعه در برابر آنان احتياجی به اعدام ۹۷ درصد ديگر نيست و چنين کاری به دور از منطق و انسانيت است.

اعدام = روش اخلاقی؟
حکم اعدام برای يک قاتل به اين معنی است که قتل کار بدیست. اگر قتل کار ناشایستی است، فرق جامعه‌ای که فرمان اعدام می‌دهد با قاتل چيست؟ آيا نبايد يک تفاوت اخلاقی و عرفی بين جنايت و مجازات وجود داشته باشد؟ جامعه‌ای که با گناهکارانش این طور برخورد می‌کند خواه ‌ناخواه دارای یه ذهنیت خشونتبار و پرخاشگر و عصبی است که به نوبه‌ی خود بیشتر باعث پذیرا شدن وجود جنایت می‌شود. در چنین جامعه‌ای زندگی یک انسان و روح و روانش دارای ارزشی نیست و برای همین می‌توان به سادگی آن را از بین برد و هستیش را از روی زمین پاک کرد. حکومتی که قتل را به عنوان مجازات به کار می‌برد، خواه ناخواه به آن قانونيت می‌بخشد، روی کشتن مهر تأييد می‌گذارد، از اين روش قبح‌زدايی می‌کند و ذهن مردم جامعه را برای پذيرش نابود شدن جان انسان آماده‌تر می‌نمايد. به عبارت ديگر: چرا بايد يک انسان را کشت تا به انسانها نشان داد که کشتن يک انسان کار بدی است؟!

یکی از استدلالهای طرفداران اعدام حرفی است که ضمن گفتگوهای مختلف، به خصوص موقع اعتراض به حکم اعدام اشخاص در ايران، در این اواخر زیاد شنیده‌ام: اگر کسی از خانواده‌ی خودت را کشته بودند، به اعدامشان اعتراض نمی‌کردی!

این جواب را آنقدر شنیده‌ام که برايم مثل یک جمله‌ی کليشه‌ای و استاندارد شده و گاهی نمی‌دانم که می‌توانم آن را جدی بگیرم یا نه. اما در واقع دقيقاً به دليل استفاده‌ی مکرر از آن، بايد جديش گرفت. اين جمله گويای حضور قوی يک جريان فکری در جامعه‌ی ايرانی است که حکم اعدام را تأييد می‌کند و متأسفانه به آن معتقد است.

مسلم است که خانواده‌ی مقتول غمگين و خشمگين هستند و قلبشان مالامال از نفرت نسبت به گناهکاريست که عزيزشان را به ناحق از بين برده است. اينکه آنها آرزوی نابودی اين شخص را دارند يک واکنش طبيعيست. اما دو نکته را از ياد نبايد برد: اول اينکه انتقام و اعدام قاتل نه تنها مقتول را به آغوش خانواده‌اش برنمی‌گرداند، بلکه تجربه نشان داده است که حتی غم خانواده‌ی مقتول را سبک نمی‌کند و به آنها آرامش نمی‌دهد. حکم اعدام رسمی به اين معنی است که پرنسيپ رحم، بخشش و ندامت ارزش و جايگاه خود را کاملاً از دست داده و جای خود را به پرورش انديشه‌ی انتقام داده است. اگر پايبند اخلاق هستيم و عمل قتل را به عنوان يک جنايت مردود می‌شماريم، بهتر است که از روشهايی بهره بگيريم که تناسب بيشتری با واژه‌ی اخلاق و نيکی و پاکی و مهر و گذشت دارند، نه اينکه مانند گروههای مافيايی در ايتاليا شعار «خون در برابر خون» را سردهيم.

دوم اينکه احساسات و عواطف مردم زيربنای مناسبی برای وضع قانون و هدايت جامعه نيستند. یک مثال:

وضع بد اقتصادی، بیکاری و شستشوی مغزی در خیلی از کشورها باعث به وجود آمدن جریانهای رادیکال سیاسی می‌شوند، به خصوص گروههای نئونازیستی و خشونتگرای راست افراطی. استدلالهای این گروهها برای توجیه نابسامانیهای جامعه اکثراً خنده‌دار و پوچ هستند و اغلب گریبان اقلیتهای جامعه را می‌گیرند، یعنی هر کسی که به نوعی با خود آنها فرق می‌کند: از بيگانگان گرفته تا همجنسگراها و غیره. این استدلالها چون ساده و همه‌پسند و پلمیک هستند و تقصیر را به گردن کسانی می‌اندازند که نمی‌توانند از خود دفاع کنند به صورت خفیفتر در بطن جامعه گسترش پیدا می‌کنند و با نفوذ در ضمیر ناخودآگاه انسانها، به خصوص در قشرهای متوسط و پایین، به نوعی مقبولیت همگانی دست پیدا می‌کنند. به اين دليل است که وقتی اردوگاه پناهنده‌ها در آلمان توسط نئونازیها آتش زده می‌شد، بعضی از همسایه‌ها و عابرها به تماشا می‌ایستادند و کف می‌زدند!

حکومت نيز می‌تواند کار خود را راحت کند و با تکیه بر این موج مقبولیت همگانی تمام تقصیرها را از خود و سیاستهای غلطش دور کند و به گردن همین اقلیتها بيندازد و به نوعی همراه مردم برای نئونازیها کف بزند. این واکنش کاملاً بر پایه‌ی احساسات عموم بنا شده و بی‌شک مورد تأييد اکثريت خواهد بود. اما آیا واقعاً این کار درست است؟ یا حکومت باید جلوی این موج را بگیرد، ذهن مردم را روشن کند و سعی در نابودی دلایل واقعی نابسامانی داشته باشد؟

حکم دادگاه بايد بر اساس قوانينی بنا شود که به عمد به دور از تأثير احساسات سطحی جامعه وضع گشته‌اند. يک دادگاه عادل عملکرد يک جايگاه برجسته‌ی اخلاقی را داراست. به همین دليل نبايد به خاطر بیزاری مردم از عامل جنایت از هدفهای والاتر اخلاقی و معنوی صرف نظر کرد و به جای عمیقتر کردن درک جامعه از اخلاق، گسترش نرمخوئی و عطوفت و مهربانی و گذشت و پرداختن به عواملی که باعث به وجود آمدن جرم می‌شوند، با خونریزی و ایجاد رعب و وحشت از روشهای غیرانسانی برای فرونشاندن حس انتقامجوییشان استفاده کرد.

اگر در ایران شانس بزرگی برای تغيير قوانين فعلی وجود ندارد، بیایید دست کم ذهنیت خود را بیدار و روشن نگه‌داریم و با چنین روشهای ضدانسانیی همراهی و همفکری نکنیم و روی عمل زشت قتل، چه رسمی و چه غیررسمی، صحه نگذاریم.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Other